X
تبلیغات
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سوروس اسنیپ
 ظهور اولين پرتو نور در سپيده دم
حقيقت يافتن روياهاي مبهم
دوستي ، همدلي ، همراهي ، محبت و شادي
رسيدن به آروزي پرواز دست در دست او
طلوع عشقي که هيچ گاه غروب نمي کند
جدايي ، اشتباه ، افسوس ، انتظار ، سقوط
از راهي ديگر ، باري ديگر صعود و اوج گيري عشق حقيقي تا بينهايت
عشق ، عشقي ماندگار ، عشقي هميشگي ، عشق ....
 


نور خيره کننده يک طلسم مرگ بار هم نتوانست درخشندگي تابناک عشقي ماندگار را از بين ببرد. سوروس اسنيپ در سرنوشت خود با هر دو اين نورها به خوبي آشنا شد.

 

سوروس اسنیپ در شبي باراني در بن بست اسپينر به دنيا آمد. مادر او ساحره و پدرش مشنگ بود. سوروس از وقتي خيلي کوچک بود شاهد دعواها و جر و بحث هاي پدر و مادرش درباره جادو بود. اما او در آن زمان آنقدر کوچک بود که حتي نميدانست دعوا سر چيست. آيلين پرنس ، مادر سوروس در يک خانواده سرشناس جادوگر بزرگ شده بود. آيلين به هاگوارتز رفت ، کلاه او را در اسلايترين انداخت و او در سال سوم عضو تيم کوئيديچ گروه خود شد و در همان سال در مقام مهاجم جام کوئيديچ هاگوارتز را بالاي سر برد. او معجون سازي ماهر بود. مقاله هاي معجون سازي پيشرفته به مجله ساحره ميفرستاد. و همان زماني که با توبياس اسنيپ آشنا شد ، به عنوان نويسنده ثابت در بخش معجون سازي پذيرفته شده بود. آيلين عاشق توبياس شد و دقيقا به همين دليل مجبور شد خانواده خود را براي هميشه ترک کند. چون آنها با ازدواج دخترشان با يک مشنگ به شدت مخالف بودند و بعد از ازدواج او را از خانواده ترد کردند.


قبل از اينکه سوروس چهار ساله شود زندگي آنها مملو از شادي و خوشي بود اما کم کم با بزرگ شدن سوروس نياز به ارتباط با جامعه جادوگري بيشتر شد. توبياس مخالف جادو و جنبل بود و آيلين ميخواست دوباره کار براي مجله ساحره را ادامه دهد ، سوروس را به هاگوارتز بفرستد و با دوستان جادوگر و ساحره خود بيشتر در ارتباط باشد. اين اختلاف بيشتر از همه به سوروس کوچک و تنها صدمه زد و باعث شد هر چه بزرگتر ميشود تمايلش به بيرون رفتن از خانه بيشتر شود.

يکي از همين روزها که سوروس با ناراحتي خانه را ترک کرد ، ليلي را ديد. او بعد از چند روز زير نظر گرفتن او از پشت بوته ها در کمال حيرت متوجه شد ليلي در حين بازي ناخواآگاه از جادو استفاده ميکند و يک ساحره است. اين موضوع براي ليلي هم خيلي شگفت انگيز بود و اولين مورد تفاهم آنها براي پيوند يک دوستي واقعي بود. آشنايي با ليلي باعث شد سوروس براي اولين بار حس غريب خوشبختي را از ته وجود احساس کند.


آن دو با خوشحالي و شور و شوقي بي اندازه راهي ايستگاه کينگز کراس شدند تا با قطار سرخ رنگ و سريع السير هاگوارتز به بزرگترين و معروف ترين مدرسه جادوگري جهان بروند. جشن آمدن به هاگوارتز حتي قبل از شروع جشن آغاز سال تحصيلي براي سوروس پايان گرفت و جاي خود را به غم و اندوه داد. وقتي ليلي را که با لبخندي محزون روي نيمکت گريفيندور مينشيت نگاه ميکرد احساس کرد اين جدايي قلبش را شکسته اما در اشتباه بود. اين کوچکترين اتفاقي بود که ممکن بود قلب نگران و لرزان کسي را به کلي نابود کند ، در حقيقت سوروس نميدانست بايد خود را براي آينده اي به مراتب دردناک تر آماده کند.


وقتي سوروس اسنيپ 11 ساله کلاه گروهبندي را با دستاني لرزان روي سرش ميگذاشت هيچ کس حتي براي لحظه اي فکرش را نميکرد آن پسر بچه نحيف و لاغر که با صورتي رنگ پريده و زرد و موهايي مشکي و ظاهري مصيبت زده روي صندلي کوچک مخصوص گرهبندي نشسته و کلاه کهنه صورتش را کاملا پوشانده، روزي مدير مدرسه پر افتخار و مشهور هاگوارتز ميشود. با اينکه سوروس به گروه اسلايترين و ليلي به گريفيندور پيوسته بود ولي بيشتر دانش آموزان دو گروه با تعجب آن دو را ميديدند که تمام وقت با هم هستند. در کلاس ها پيش هم مينشيند، در درس ها به هم کمک ميکنند ، با هم کنار درياچه قدم ميزنند ، در مواقع بيکاري با دهاني پر از شکلات قورباغه اي يا آبنبات هاي همه طعم اين طرف و آن طرف ميروند و با شادي و خنده در محوطه ميدوند بدون آنکه باور کنند مانعي در اين جهان وجود دارد که بتواند جلويشان را بگيرد و سد راهشان شود.آنها در درس ها در سطح بالايي از مهارت قرار داشتند.


سوروس پيشرفت خوبي در درس دفاع در برابر جادوي سياه و معجون سازي داشت. قبل از اينکه استاد معجون ساز صدايش را صاف کند و آماده شود که شيوه خرد کردن لوبياي ساپوفوروس را به دانش آموزانش ياد بدهد سوروس از تمام جزئيات آن آگاه بود و ميدانست اگر آن را با پهنه يک چاقوي نقره اي له کند ، عصاره آن بهتر از خرد کردن آزاد ميشود. او هميشه در درس معجون سازي جلوتر از کلاس بود و هميشه از روش هايي که بهتر از دستورات کتاب بود ، به همراه طلسم هاي مختلفي که کشف کرده بود استفاده ميکرد. ليلي هم در درس معجون سازي نبوغ خاصي داشت. آنها به کمک يکديگر در درس مورد علاقه اشان ، با روش هاي ساخته خودشان و در آن سن و سال کم پيشرفت خيلي بزرگي کردند. چنديدن سال بعد سوروس با تجربه و مهارت بالايش ، استاد معجون سازي هاگوارتز شد.


سوروس و ليلي در سال هاي اوليه مدرسه هميشه و همه جا با هم بودند. تنها در هنگام شب ، زمان جدايي ، يکي به دخمه هاي زير زميني زير درياچه ، به سالن عمومي اسلايترين و ديگري به طبقه هفتم و سالن عمومي گريفيندور که پشت بانوي چاق پنهان شده بود ميرفت. تنها تفاوت همين بود ، تفاوتي که اصلا معلوم نبود از کجا آمده و به کدام دليل منطقي و موجه اي به وجود آمده ، چرا بچه هايي را که از خيلي نظرها شبيه هم بودند از هم جدا ميکردند. فقط بخاطر تفاوت در يک خصوصيت خاص در يک سن خاص که توسط يک کلاه جادويي سخن گو تشخيص داده ميشد! تنها تفاوت ظاهري آن بچه ها در رنگ رداهايشان قابل تشخيص بود. آيا ربان ها ،رنگ رداها ، کروات ، و صرفا نشان گروه ميتواند شخصيت واقعي يک انسان را نشان دهد؟ چيزي که مسلم است اين است که هر لحظه اي که ميگذرد ما به انسان متفاوتي تبديل ميشويم، بي آنکه خود بدانيم و حس کنيم. اگر کلاه گروهبندي را هر 7 سال بر سر دانش آموزان ميگذاشتند حداقل هر کس عضو دو يا سه گروه مجزا ميشد. پس اين گروه ها نيست که شخصيت ها را تعيين ميکند.


فکر انسان با نظر به گذشته ، در حال قدم ميزند و به آينده خيره ميشود. به هر حال به هر دليل مبهم و يا بدون هيچ دليل خاصي سوروس و ليلي از هم جدا شدند. حتي تفکرات اونها با گذشت زمان از هم فاصله گرفت چون سرپرست ها ، ارشد ها و بيشتر اعضاي هر گروه تنها به تفاوت رنگ ها قانع نبودند. آنها افکار و رفتار متفاوت و خصوصياتي که حتي ممکن بود به نيمي از آنها هم اعتقاد نداشته باشند براي خود ميساختند تا در رقابت با شگردي منحصر به فرد حريف را غافلگير و از دور خارج کنند. سوروس و ليلي هم تحت تاثير گروه خود قرار گرفته بودن. به همين دليل ليلي از هم گروهي هاي سوروس که جادوي سياه را روي بچه ها آزمايش ميکردند خوشش نمي اومد و سوروس از هم گروهي هاي ليلي که فقط براي خنده طلسم ها را روي ديگران اجرا ميکردند دل خوشي نداشت.


اين اولين و تقريبا آخرين اختلاف آنها بود. يکي از کساني که سوروس خيلي زود متوجه شد از او متنفر است جيمز پاتر بود. پسري جذاب و بازيکن محبوب کوئيديچ و البته دوست خوش تيپ او سيريوس بلک که فقط براي سرگرمي سوروس را به هر نحوي تحقير و اذيت ميکردند. در يکي از نمايش هاي تحقيرآميزي که جيمز و سيريوس و دوستانشان صرفا براي سرگرم شدن و خنديدن به اجرا درآوردند سوروس از خشم تحقير شدن در جمع لفظي را به زبان آورد که بزرگترين پشيماني عمرش را در پي داشت.او کمک ليلي در آن درگيري اجباري را رد کرد و او را بدون هيچ منظوري ، بدون هيچ فکري گند زاده خطاب کرد. با اين که به حرف خود اعتقاد نداشت و تحت تاثير تعصب هم گروهي هايش به خون خالص، ليلي را که بهترين و تنها دوستش بود از خود رنجاند.


ليلي نتوانست سوروس را ببخشد چون ميدانست سوروس فقط اين لفظ را براي او نامناسب ميداند نه براي همه ، که در آن زمان همينطور هم بود. وقتي ليلي از او جدا شد و براي هميشه ترکش کرد سوروس فهميد هنوز قلبي دارد چون صداي شکستنش را به وضوح شنيد و اين قلب رنجور بار ديگر شکست ، وقتي که ليلي و جيمز به هم علاقه مند شدند و با هم ازدواج کردند. سوروس اسنيپ اشتباه ناخواسته ديگري مرتکب شد. او بي خبر از عواقب وحشتناک عملش پيشگويي را به ولده مورت گفت و به زودي فهميد پسري که در پيشگويي تهديد و دشمن ولده مورت معرفي ميشود در واقع پسر تازه متولد شده ليلي و جيمز است. سوروس از دو شخص کاملا متفاوت براي نجات ليلي درخواست کمک کرد. ولده مورت و دامبلدور! ولده مورت اهميتي براي عشق و عاشقي مرگ خوارش قائل نبود چون اصلا معناي عشق را نميدانست و دامبلدور با اينکه تمام تلاش خود را کرد که از آنها محافظت کند ، اما انتظار نداشت رازدار خانواده پاتر ، پيتر پتي گرو به آنها خيانت کند و مخفيگاهشان را به ولده مورت لو دهد.



تقريبا همه ميدونن ، شبي که ولده مورت به خونه پاتر ها رفت چه اتفاقي افتاد. جيمز خيلي راحت و زود ، بدون اينکه حتي فرصت کند چوبدستي اش را براي دفاع از خود و خانواده اش از روي مبل پذيرايي بردارد کشته شد ، ليلي در دفاع از هري و بخاطر نجات جون پسرش و فداکاري بي حد و اندازه اش زندگي را بدرود گفت و ولده مورت بر اثر طلسم مرگ بار خودش که قرار بود پسر بچه يک ساله اي را بکشد ، نابود شد. و در نهايت در آن خانه ويران شده فقط هري کوچک بخاطر طلسم باستاني و عشق و فداکاري ليلي زنده ماند. مرگ ليلي ضربه هولناکي بود که سوروس در عمق وجودش با تمام اميدهاي واهي و پوچي که براي خود ميساخت ميدانست که بالاخره اتفاق ميافتد.با مرگ ليلي روحش از هم پاشيد ، ديگر دليلي براي زنده ماندن نداشت.چرا هنوز ميتوانست نفس بکشد؟ در حالي که ليلي مرده بود. دامبلدور جواب اين سوال را ميدانست، به سوروس گفت پسر ليلي زنده مانده کسي که چشم هاي سبز و زيباي ليلي اوانز را به ارث برده و زنده ماندنش با مرگ ليلي ارتباط مستقيمي داشت. پسري که زنده ماند و در آينده با بازگشت دوباره ولده مورت مورد تحديد و خطري جدي قرار ميگرفت. سوروس تصميم گرفت درخواست کمک دامبلدور را بپذيرد و بخاطر ليلي و بخاطر اينکه مرگ او بيهوده نباشد از پسرش محافظت کند. سوروس نميخواست کسي جز دامبلدور از کمک هايش يا در حقيقت از عشقش نسبت به ليلي چيزي بداند و از دامبلدور خواست سوگند بخورد هرگز چيزي به کسي نگويد و هرگز به تعبير دامبلدور بهترين وجه او را آشکار نکند.

اين کمک ها در سال هاي تحصيلي که هري با مشکلات و خطراتي که حتي دامبلدور پيش بيني نميکرد ادامه داشت تا اينکه زماني فرا رسيد که دامبلدور از او خواست کاري بکند که آسيب و لطمه بزرگ و جبران ناپذيري به روحش ميزد. دامبلدور خواست در نهايت سوروس او را بکشد. او يک سال بيشتر وقت نداشت. با دست کردن انگشتري که يکي از يادگاران مرگ بود و طلسم هاي مرگباري رويش گذاشته شده بود باعث شد يک سال بيشتر زنده نماند. سوروس با از خود گذشتگي و به قيمت آسيب ديدن روحش دامبلدور را کشت و در حقيقت او را از رنج و گرفتار شدن به دست مرگ خوارها و مرگي عذاب آور نجات داد. با اين کار بيش از هر زماني مورد اعتماد ولده مورت و بيش از هر زماني مورد تنفر اطرافيان و دوستان دامبلدور قرار گرفت. قراري که بين دامبلدور و سوروس بود نبايد آشکار ميشد تا سوروس بتواند به ولده مورت نزديک باشد و نقشه ها و مرگ خوارها را از نزديک زير نظر بگيرد.

 
سوروس تا آخرين لحظات قبل از مرگ دردناکش با تمام وجود و بخاطر ليلي سعي کرد از پسر او ، هري پاتر محافظت کند و او را از خطراطي که در کمينش بود به طور غير مستقيم نجات دهد. اما اين کار در حالي که همه اطرافيان هري از جمله خود او فکر ميکردند اسنيپ يک خائن بي رحم ، خادم وفادار ولده مورت و قاتل دامبلدور است ، کار چندان راحتي نبود.

هيچ کس حتي تصورش را نميکرد که آن کسي که ايده پاتر هاي يکسان و معجون تغيير شکل و کسي که پاترونوس خود ، گوزن ماده نقره اي رنگ را پيش هري فرستاد تا او را به جايي که شمشير گريفيندور را گذاشته بود ، راهنمايي کند سوروس اسنيپ بود. در نهايت يکي از يادگاران مرگ ، چوبدستي برتر که به کشتارهاي شيطاني و شرورانه اي که تا آن زمان باعش شده بود قانع نبود ولده مورت را که خود او هم از قتل هايي که مرتکب شده بود ذره اي روح سالم در وجودش باقي نمانده بود بر آن داشت که سوروس را که صاحب اصلي چوبدستي بود بکشد.

ولده مورت حتي طبق معمول و روال هميشگي رفتار نکرد. معمولا کسي که براي به دست آوردن چوبدستي آنقدر طمع وجودش را فرا ميگرفت که ميتوانست انساني را بخاطر تصاحبش بکشد با همان چوبدستي و يک طلسم مرگ بار و نابخشودني اين کار را ميکرد ولي ولده مورت خودش را از عواقب نامعلوم مبارزه و هدر دادن وقت رها کرد و اين کار را به عهده مار خونخوار خود گذاشت. نجيني ، ماري که شکم سيري ناپزيرش پر بود از اجساد افراد بيگناهي که صاحبش براي تفريح و سرگرمي کشته بود. اين بار نجيني به کسي حمله کرد که در ظاهر وفادارترين يار ولده مورت به حساب ميآمد. اما تسخير کامل چوبدستي برتر و از بين بردن هري پاتر ، پسري که ساليان متمادي زنده ماند و به يک دشمن قديمي تبديل شد ، براي ولده مورت به مراتب مهم تر از ، از دست دادن يک يار وفادار بود. گرچه حتي در اين مورد هم ولده مورت ، يا همان تام ريدل در اشتباه بزرگي بود.


سوروس درست از زماني که ولده مورت با بي رحمي ليلي را کشت ديگر يار و طرفدار او نبود. اما بيش از اين نميتوان از ولده مورت انتظار درک و فهم عواطف انساني را داشت ، او ديگر روحي نداشت که بتواند حس کند. در تمام زندگي فلاکت بارش فقط معني قدرت ، جاودانگي ، تسلط بر ديگران و ارزشمندي خون خالص را فهميده بود. جالب اينکه بر طبق تعريف هاي خودش از اصالت و نجيب زادگي ، خون خودش خالص نبود.

سوروس اسنیپ...در ظاهر سرد و خشک و خشن بود و چشمای سیاهش مثل تونل تاریک و خالی بود ، خیلی ها مسخره اش میکردن ، تو مدرسه همه رو مجذوب خودش نمیکرد ، وقتی معلم شد به شاگردان کلاسش میگفت : من میخواهم به شما یاد بدم که شهرت را در شیشه کنید ، افتخار را دم کنید ، و غرور را بپزید و حتی مرگ را در بطری محبوس گردانید ، کمتر شاگردی ازش دل خوشی داشت و کاریکاتورشو نمیکشید و پشت سرش بد نمیگفت ، جدی بود ، سخت گیر بود اما با همه این حرفا ، با وجود همه سختی هایی که تو زندگیش کشید و خصوصیات سرد و خشن ظاهری ، در باطن شخصی با احساس ، شجاع ، با محبت و خوش قلب بود. سوروس یه عاشق واقعی بود. عشق ، محبت و دوست داشتن را به وضوح ميشد پشت ظاهر و در عمق باطن با محبت سوروس ديد. سوروس علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه معلم عشقي پاک و بي انتها بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:5  توسط سوروس | 
چند تا عکس و یه سوال....
قبل از اینکه راجع به سوروس حرف بزنم(زندگی نامه بچه ام یکم زیادتر از دامبلدور میشه) چند تا عکس میزارم تا حال و هوای اینجا یکم تر و تازه و رنگی شه امیدوارم خوشتون بیاد...

هری ، رون و هرمیون سوار بر اژدها( نوربرت )

 کریسمس مبارک( سرسرای بزرگ )

هری و جینی

بدون فکر ، بدون نقشه قبلی ، بدون نگرانی او را که تنها عشقش بود بوسید( هری و جینی )

ارتش دامبلدور( اسمی که بیشتر از همه وزارت سحر و جادو را میترساند )

ارتش دامبلدور( عکس های یادگاری از اتاق نیازها )

کوئیدیچ( محبوب ترین ورزش جادوگران با چهارده بازیکن و چهار توپ )

وقتی عاشق شدم( رون و هرمیون )

 

از عکس ها خوشتون اومد؟ بازم بزارم؟ اگه عکس شخصیت خاصی رو خواستین بگین بزارم...

حالا یه سوال...اگه تو یه خانواده جادوگر به دنیا می اومدی ، یه نامه از هاگوارتز دریافت میکردی ، ۷ سال اونجا درس میخوندی و عضوی از جامعه جادوگری میشدی ....فکر میکنی شبیه کدوم شخصیت هری پاتر میشدی؟...هری ، رون ، هرمیون ، جینی ، دراکو ، فرد و جرج ، دامبلدور ، اسنیپ ، لیلی ، جیمز ، سیریوس ، هاگرید ، لوپین ، مک گوناگل ، لوسیوس ، نارسیسا ،  آرتور یا مالی یا ..... ؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:9  توسط سوروس | 
حقایق زندگی آلبوس دامبلدور

آلبوس دامبلدور
1996-1881
مدير زيرك و اغلب مباحثه اي مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز، آلبوس دامبلدور بيش از همه براي شكست گريندوالد در سال 1945 و وفاداري قهرمانانه اش به هري پاتر، پسري كه زنده ماند، معروف است. بزرگ ترين افتخاري كه دامبلدور كسب كرده است، به گفته خودش، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي جادوگران مشهور است.

وقتی آلبوس جوان با هزاران امید و آرزو همراه دوست مدرسه خود الفیاس داگبرت دوژ در مهمانخانه پاتیل درزدار در لندن اقامت داشتند و قرار بود صبح فردا به ماجراجویی و مسافرت خارجی بروند هیچ کس فکر نمیکرد جغدی که همان شب به پاتیل درزدار آمد و حامل خبر مرگ مادر آلبوس بود بتواند سرنوشت این جوان با نشاط و با استعداد را به کلی تغییر دهد.

مرگ کندرا ضربه هولناکی بر تمام رویاهای آلبوس بود و باعث شد او سفرش را که هیچگاه آغاز نشده بود رها کند و بی درنگ به گودریک هالو برای مراقبت از برادر و خواهر کوچکترش بازگردد. ابرفورث برادر لجباز آلبوس کاملا غیر قابل کنترل بود و هیچ گاه دو برادر نتوانستند به هم نزدیک شوند.وضعیت تاسف بار آریانا که در کودکی به وسیله چند مشنگ به آن دچار شده بود علت دیگری بود که آلبوس در مدت اقامتش در گودریک هالو کمتر از اتاق خود خارج شود.

تنها دوست خانوادگی آنها ، باتیلدا بگشات تاریخدان جادویی مشهور که سال ها در گودریک هالو زندگی میکرد بود.باتیلدای نویسنده در حالی که تحت تاثیر مقاله آلبوس در مورد گونه ها در تغییر شکل امروز قرار گرفته بود جغدی به او در هاگوارتز فرستاد. این آغاز ارتباط و آشنایی با کل خانواده دامبلدور بود. در زمان مرگ کندرا ، باتیلدا تنها فرد در گودریک هالو بود که با مادر دامبلدور ارتباط دوستانه داشت و تنها دوست دامبلدور ها به شمار میرفت.

بعد از تمام سختی های گذشته ، مشکل آریانا ، زندانی شدن پدر دامبلدور که میخواست انتقام آریانا را از مشنگ ها بگیرد و مرگ کندرا اکنون آلبوس در حساس ترین لحظات زندگی اش با گلرت گریندلوالد ، نوه خواهر باتیلدا بگشات آشنا شد.چه کسی آن زمان میتوانست حدس بزند که این پسر 16 ساله جذاب که اخیرا بخاطر اعمال جادویی غیر قانونی از مدرسه دورمشترانگ اخراج شده بود در آینده یکی از خطرناک ترین جادوگران سیاه همه دوران خواهد شد؟

آلبوس دوستی جدید پیدا کرده بود.هم سن و سال و کسی که بیشتر از بقیه هم فکر او بود.عقاید آنها در آن زمان خاص نزدیک به هم بود اما بعد از مدت کوتاهی آلبوس متوجه شد گلرت بسیار بیشتر از خودش که از مشنگ ها بخاطر آریانا دل خوشی نداشت ، از آنها متنفر بود در حدی که از همان سن و سال در حال طرح ریزی نقشه هایی برای تسلط یافتن و فرمانروایی بر مشنگ ها بود. آلبوس و گلرت دو ماه پس از دوستی بزرگشان از هم جدا شدند و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند تا زمانی که برای دوئل افسانه ایشان همدیگر را ملاقات کردند.

آنها از هم جدا شدند چون بر اثر اشتباه گلرت یا آلبوس یا ابرفورث ، آریانا جانش را از دست دادابرفورث مخالف بود که آلبوس ؛ آریانا را با خود به سفرهایش ببرد. گلرت هم آنجا بود و به علت اخلاق تند و عصبی اش چوب دستی اش را به طرف ابرفورث گرفت و در همان حال آلبوس نیز به حمایت از برادرش و جلوگیری از دعوا وارد معرکه شد از طرفی آریانا هم گوشه ای از اتاق پذیرایی ایستاده بود و از آنها میخواست دعوا را تمام کنند.

درست در یک لحظه اتفاق افتاد ، طلسم یکی از آن سه نفر به آریانای بیگناه برخورد کرد و او کشته شد تا گلرت برای همیشه از گودریک هالو بگریزد ، ابرفورث آلبوس را مقصر بداند و او را ترک کند و آلبوس متحمل غم و اندوهی فراتر از حد تصور شود. و او دچار عذاب وجدانی بزرگ و رنج آور از کشته شدن خواهر کوچکش شود که همیشه و در همه جا با او بود

زندگی خانوادگی آلبوس دامبلدور در همین جا به پایان رسید. به همین سادگی و به همین دردناکی ، در اوج جوانی بی کس و تنها ماند. او هم مانند خیلی از جادوگران به هاگوارتز پناه برد ، تنها جایی که هنوز امید و زندگی در آن جریان داشت آلبوس زود پیشرفت کرد و بخاطر هوش و ذکاوت سرشارش خیلی زودی معلم تغییر شکل شد و پس از آن به سمت مدیریت مدرسه نائل گردید.او هیچ وقت از خانواده نابود شده اش حرفی نمیزد و هیچ کس هم برای مدت طولانی چیزی از گذشته آلبوس دامبلدور بزرگ نمیدانست. او بدون شک بهترین مدیر هاگوارتز بود

دامبلدور ، تام ریدل جوان را به هاگوارتز آورد. او را از پرورشگاه مشنگی نجات داد چون فکر میکرد تام باهوش و با استعداد است و کمی هم مثل خودش در دنیای بیرون تنها است. بنابراین تصمیم گرفت به او جادوگری را آموزش دهد و از آن پسر بچه مو مشکی جذاب و دوست داشتنی یک جادوگر شریف و بزرگ بسازد تام ریدل که بعد ها نام مستعار ولده مورت را برگزید ؛ جادوگر بزرگی شد ولی هیچ گاه معنی شرافت و عشق را درک نکرد ولده مورت فقط خواستار قدرت بود و تا جایی که برای رسیدن به آن دست به هر کار شرم آور و شیطانی میزد پیش رفت تا اسم خود را به عنوان شرور ترین و خطرناک ترین جادوگر قرن بعد از گریندلوالد ثبت کند


او تعدا زیادی از افراد بی گناه ، کوچک و بزرگ و پیر و جوان را بی رحمانه به قتل رساند ، جان پیچ ساخت و
روح خود را تکه تکه کرد فقط برای به دست آوردن جاودانگی و قدرتی که دامبلدور همیشه از آن فراری بود. دامبلدور بارها مقام وزارت سحر و جادو را رد کرده بود چون از قدرت و عواقبی که رسیدن به آن وحشت داشت.در آن لحظه به یاد جوانیش میافتاد، وقتی که در آرزوی داشتن یادگاران مرگ بود.

چوب دستی برتر ، سنگ احیاء ، شنل نامرئی ...بعد از مدتی از جستجوی یادگاران مرگ برای استفاده شخصی دست برداشت ولی همواره درباره این سه شئ استثنایی کنجکاو بود و در نهایت متوجه شد شنل نامرئی کننده ، سومین یادگار متعلق به جیمز و بعد از او هری است. در حقیقت او با حیرت و شگفتی دریافت هری بازمانده سومین برادر و وارث شنل نامرئی افسانه ای است

دامبلدور هری را تحت نظر خود و به کمک سوروس اسنیپ بزرگ و تربیت کرد تا روز موعود که در پیشگویی هم به آن اشاره شده بود فرا رسد و هری پاتر ، پسری که زنده ماند با ولده مورت قاتل پدر و مادرش رو به رو شود دامبلدور با این که در زمان رویارویی زنده نبود ولی همچنان کمک های خود را از راه های مختلف به هری و دوستانش ، رون ویزلی و هرمیون گرنجر میرساند.بیشتر این کمک ها به وسیله سوروس اسنیپ انجام شد

دامبلدور در ابتدای سال ششم اشتباه بزرگی مرتکب شد که یکی از بزرگترین اشتباهات عمرش بود او در حالی که یکی از جان پیچ های ولده مورت را که با پیشرفته ترین جادوهای سیاه طلسم شده بود را پیدا کرد ، در کمال تعجب فهمید سنگ درون انگشتری همان سنگ احیاء است

یک لحظه غفلت و وسوسه کافی بود که طلسم کشنده به بدن او راه یابد دامبلدور به کمک اسنیپ که توانسته بود جادو را در یک دست او محبوس کند توانست یک سال دیگر زنده بماند او در زمان باقی مانده ، اسنیپ را که بیش از هر زمان دیگری به او اعتماد داشت معلم دفاع در برابر جادوی سیاه و دستیار اول خود کرد ، فرصت خوبی برای گفتن راز جان پیچ ها به هری به دست آورد ، نقشه ای که ولده مورت برای قتلش کشیده بود را به نحو ماهرانه ای عوض کرد و وصیت نامه اش که حاوی سه شیئ مفید بود که سال بعد به دست هری ، رون و هرمیون رسید را تنظیم کرد.

وقتی روی برج نجوم ، اسنیپ طلسم آواداکداورا را روی دامبلدور اجرا کرد ، او را از رنج و عذابی که اگر به دست بلاتریکس یا دیگر مرگ خوارها میافتاد دچارش میشد ، نجات داد. او دامبلدور را کشت در حالی که زمان مرگش به واسطه دست کردن انگشتری نزدیک بود اسنیپ خواهش دامبلدور که آخرین خواهش و درخواستش به شما میرفت را انجام داد و مرگی آبرومندانه را برای بزرگترین جادوگر قرن رقم زد. دامبلدور مرد در حالی که از مرگ نمیترسید و میدانست مرگ پایان کار نیست چیزی که ولده مورت هیچ وقت نفهمید و نخواست بفهمد و چیزی که هری با تمام وجود حس کرد و با شجاعتی خارق العاده به استقبالش رفت

در نهایت دامبلدور کسی که گذشته بسیار سختی داشت و همواره با مخالف هایی در کارش مواجه بود رفت تا در آینده عده بی شماری کلمات "جادوگری با قلبی بزرگ" "شخصی با اصالت و روحی بزرگ" "بزرگترین جادوگر قرن" "بهترین مدیری که هاگوارتز به خود دیده" را درباره اش به کار ببرند در حالی که خود آلبوس دامبلدور به کلماتی مانند کله پوک ، عجیب و غریب ،قلنبه ، نیشگون علاقه داشت

با وجود خدمات بزرگش به جامعه جادوگری با فروتنی تمام همیشه یاد آور میشد تا زمانی که عکسش در شکلات های قورباغه ای درج شده از هیچ چیز باکی ندارد  همیشه در جشن ها و مراسم های مختلف چند بسته آب نبات لیمویی همراه داشت و آن را به همکاران و دوستان خود تعارف میکرد و همچنین بجای هزاران کتاب گران قیمت و کمیاب دوست داشت یک بار هم که شده یک جفت جوراب پشمی به عنوان هدیه کریسمس دریافت کند

او به هاگوارتز ، دانش آموزان و همکارانش و همه خوبی ها عشق میورزید برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره این جادوگر بزرگ و خوش قلب و مهربان بیایید یک بار دیگر سرود هاگوارتز را بخوانیم چون آلبوس خیلی این سرود رو دوست داشت

 

هاگوارتز ، هاگوارتز ، هاگوارتز خوک زیگیلی

 
لطفا به ما یه چیزی یاد بده


چه پیر باشیم ، چه کچل یا جوان با بدن زخمی


مخمون میتونه با چیزهای جالبی پر بشه


مخ هامون الان تعطیله و توش پر از باده


مرده ها به آرامی پرواز میکنند


مگس های مرده را ، زنبور های زنده را ، همه چیز را


به ما بگو که هر چیز ارزش دانستن دارد ،


هر چه فراموش کرده ایم به ما برگردون


تو یاد بده بقیه اش با ما


آنقدر یاد بده تا وقتی که مخ هامون پیر و فرسوده بشه....

 

امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه دوستای خوبم خوشحال میشم با نامه فریاد کش نظراتتون رو بگید ...دفعه بعد میخوام راجع به سوروس ظاهرا خشک و خشن و باطنا مهربون و دوست داشتنی حرف بزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:6  توسط سوروس | 
ترس نویل از اسنیپ و علت کم رنگ بودن نقش کلیدی اسلاگهورن....
سلام بچه ها...امیدوارم حالتون خوب باشه و امروز با یه غول کوهستان گرسنه رو به رو نشین!

با خوندن کتاب 7 خیلی از مسائل مبهم حل شد ولی عجیبه که این کتاب های جادویی همیشه موضوعات حل نشده ای دارن که حتی هنوز هم بی جواب موندن......

چرا نویل از اسنیپ میترسید؟ دلیل خاصی داشت؟ برای یک چنین ترسی حتما دلیلی وجود داره اما قیافه اسنیپ اونقدر ها هم وحشتناک و هراس آور نیست. اسنیپ تقریبا با همه گریفیندوری ها رفتار خشک و در مورد هری حتی خشنی داشت اما روابط گذشته اسنیپ با لیلی و جیمز دلیل خوبی برای اختلاف بین این دو نفر بود. یعنی درگیری و مشکل خاصی بین اسنیپ و پدر و مادر نویل هم بوده و رولینگ حرفی ازش نزده یا این حدسیات درسته که در زمانی که به پدر و مادر نویل حمله شد و آنها مورد شکنجه مرگ خوارها قرار گرفتن اسنیپ هم اونجا بوده؟ نویل بخاطر تصویر ذهنی مبهمی که مربوط به گذشته میشد از اسنیپ میترسید؟ این یکی از سوالاتیه که هنوز هم حل نشده.....

به نظر من این ترس به گذشته مربوط میشه...قسمتی از گذشته که ما ازش بی خبریم اما میشه حدسیات زیادی در موردش زد فقط میشه حدس زد و اطمینانی در کار نیست.به هر حال رولینگ به این موضوع زیاد نپرداخت و به اندازه رابطه اسنیپ و لیلی و جیمز این مسئله رو روشن نکرد.

موضوع دیگه در مورد اسلاگهورنه. چرا در قسمت پایانی کتاب 7 در شروع جنگ هاگوارتز بعد از اینکه
اسنیپ از پنجره بیرون پرید و در حال پرواز مثل یک سایه سیاه از هاگوارتز دور شد اسلاگهورن یک لحظه ظاهر شد و سراغ مدیر مدرسه(اسنیپ) رو گرفت و بعد دوباره دوباره غیبش زد؟!چیزی که مسلمه اینه که اسلاگهورن هیچ وقت موضع مشخصی نداشته. او در گذشته به عنوان یک معلم محبوب درباره جان پیچ ها به تام ریدل جوان اطلاعات داد و مدتی بعد از کاری که کرد پشیمون شد. اما به محفل نپیوست و حتی از طرف مرگخوارها هم به طور جدی تهدید نشد. میشه حدس زد برای چی....

شاید ولده مورت دلیلی
نمیدید آسیبی به معلم سابق خودش بزنه ، کسی که راز جان پیچ ها رو براش فاش کرد و در این مورد بهش مدیون بود. از طرفی به دامبلدور هم نزدیک نشد و همونطور که میدونید در ابتدای سال 6 با نقشه زیرکانه دامبلدور که هری را برای راضی کردن اسلاگهورن برای تدریس مجدد در هاگوارتز پیشش برده بود بالاخره موافقت کرد به هاگوارتز برگرده ولی در هیچ قسمتی به جز جشن های شبانه خودش نقش مفیدی نداشت. در حالی که اون از راز جان پیچ ها با خبر بود و میتونست در نابودیشون کمک کنه. اما برای چی چنین نقش موثری انقدر سطحی و بی اهمیت جلوه کرد؟

نظرت درباره ترس نویل از اسنیپ و علت کم رنگ بودن نقش کلیدی اسلاگهورن چیه؟

دفعه بعد میخوام راجع به دامبلدور حسابی حرف بزنم. کسی که به گفته خودش ، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي بزرگترین افتخارش بود! و کسی که همیشه در آرزوی این بود که یک جفت جوراب پشمی در کریسمس بهش هدیه بدن.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:35  توسط سوروس | 
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز




تحصيل در هاگوارتز

دانش آموزان در سن يازده سالگي از مدرسه هاگوارتز نامه اي دريافت مي کنند که در آن به جز فهرست موارد مورد نياز و وسايل قابل خريد بليط قطاري که با آن به هاگوارتز سفر مي کنند وجود دارد. در هاگوارتز دانش آموزان با گذاشتن کلاه سخنگويي بر سر خود در بين يکي از چهار گروه گريفندور ، اسليترين ، راونکلاو و هافلپاف قرار مي گيرند. اين کلاه جادويي با سنجيدن خصوصيات آن ها ، افراد شجاع و نترس را در گريفندور ، بچه هاي قدرت طلب و جسور را در اسلايترين و افراد باهوش را در راونکلاو قرار مي دهد و بقيه دانش آموزان به گروه هافلپاف مي روند. دانش آموزان بعد از پنج سال تحصيل امتحان سمج ( سطوح عالي مقدماتي جادوگري ) مي دهند و پس از آن با توجه به نمرات خود انتخاب رشته مي کنند و بعد از دو سال امتحان نهايي را بر گزار مي کنند ... دانش آموزان پس از هفت سال تحصيل در هاگوارتز فارق التحصيل مي شوند.

 

 دليل انتخاب کلاه اين است که گودريک گريفندور بوجود آورنده گريفندور معيارش اين بوده که به افراد شجاع و نترس درس جادوگري ميدهد ، سالازار اسليترين بوجود آورنده اسليترين معيارش براي تدريس اين بوده که قدرتمندان و اصيل ها را انتخاب کند ، راونا راونکلاو بوجود آورنده راونکلاو معيارش با هوش ترين ها بوده و هلگا هافلپاف پايه گذار هافلپاف بين دانش آموزان فرقي نگذاشته و دانش آموزان باقي مانده را انتخاب کرد .


محيط هاگوارتز

محيط هاگوارتز بسيار مرموز و گاهي اوقات ترسناک است اما اين ترسناکي به هيچ وجه کسالت بار و يا احمقانه به نظر نمي رسد.

 

هاگوارتز قلعه بزرگي است که بر دامنه کوهي بنا شده است.


در محوطه اطراف قلعه جنگل بزرگي به نام جنگل ممنوعه و و درياچه وسيعي قرار دارد. در جنگل ممنوعه انواع جانوران شگفت انگيز مانند تک شاخ ، اکرومانتيولا ، سانتور ، داربد ، برقک ، تسترال و ... وجود دارد. درون قلعه هاگوارتز از برج هاي بلند و راهرو هاي پيچ در پيچ تشکيل شده و راه هاي مخفي فراواني دارد که هنوز هيچکس موفق به تکميل نقشه کامل آن نشده است.

 

هر گروه نيز درون قلعه سالن و خوابگاهي مجزا دارد که مکان آن از ديگر گروه ها پنهان است که خوابگاه گريفندور در برج جنوبي قلعه و پشت تابلو بانوي چاق پنهان است و خوابگاه اسليترين در راهرو هاي زير زميني و در پشت ديوار دخمه اي پنهان است و زير درياچه قرار دارد. دانش آموزان هر گروه با گفتن نام رمز گروه خود به آن راه ميابند .

 

 ديگر موارد هاگوارتز

بيد کتک زن : در محوطه هاگوارتز درخت بيدي وجود دارد که با شاخه هايش به افراد حمله مي کند و به همين دليل به بيد کتک زن مشهور است.

 

کوييديچ : در محوطه قلعه زميني براي بازي کوييديچ قرار دارد که بازيکنان تيم هاي کوييديچ سوار بر جاروي پرنده به گل زدن به يکديگر ميپردازند .

 

کتابخانه : در قلعه بخشي با عنوان کتابخانه وجود دارد که ميتوانيد در آن تکليف هاي خود را انجام داده و يا به مطالعه کتاب بپردازيد . کتابدار مدرسه خانم پينس است ، فراموش نکنيد که تا زماني که در کتاب خانه هستيد شکلات نخوريد ، چرا که خانم پينس اصلا از شکلات خوشش نمي آيد!

 

اتاق ضروريات : اتاق ضروريات اتاقي جالب در طبقه هفتم قلعه است که فقط زماني که شما واقعا به آن احتياج پيدا کنيد نمايان ميشود و هر آنچه که به آن نياز داشته باشيد در اتاق پديدار خواهد شد . يادتان باشد که نخواهيد بدانيد چه کسي درون اتاق است !

 

ديگر بخش ها عبارتند از : دستشويي دخترها ، دستشويي پسرها ، طبقه ممنوعه ، کلاس هاي اضافي ، دفتر مديريت ، دفتر اساتيد ، دفتر مجزاي هر استاد ، سياه چال و ...

 


شعار مدرسه هاگوارتز جمله اي لاتين به اين معناست :

هرگز يک اژدهاي خفته را قلقلک ندهيد.


 

نقشه غارتگر : نقشه اي جادويي از محيط مدرسه هاگوارتز است که به دست غارتگران جوان يعني جيمز پاتر ( شاخدار ) ، پيتر پتي گرو ( دم باريک ) ، سيريوس بلک ( پانمدي ) و ريموس لوپين ( مهتابي ) ساخته شد . اين نقشه جالب قادر است که تمام افرادي که در مدرسه در رفت و آمد هستند چه افراد عادي ، چه روح ها و چه افراد نامرئي را با ذکر نام آن ها و مکاني که آنها در آنجا هستند به نمايش بگذارد .

 

اگر شما ميخواهيد که اين نقشه برايتان خودش را مخفي نکند بايد رسما قسم بخوريد تا کار بدي انجام دهيد ، هر چند هر وقت نياز به استفاده از اين نقشه پيدا ميکنيد هدفتان کاره بدي است !!

 

کل کلاس ها ( درس هاي ) مدرسه عبارتند از :

 

تغيير شکل

نجوم

پيشگويي

دفاع در برابر جادوي سياه

معجون سازي

تاريخ جادوگري

طلسمات و وردهاي جادويي

مراقبت از موجودات جادويي

رياضيات جادويي

دوئل

گياه شناسي

پرواز و کوييديچ

ماگل شناسي  

طلسمات سیاه   

چفت شدگي
 

به نظرم خوبه که چند جمله از کلاه چروکیده و نخ نمای انتخاب گر را همیشه به یاد داشته باشیم....

تاریخ اخطار میکند
که هاگوارتز ما در خطر است
دشمنان مرگبار در کمینند
و ما باید متحد شویم
یا از درون بپاشیم
به یاد داشتن اخطار کلاه دانا
فراموش نکردن هاگوارتز پر افتخار است....



(چرا بلاگفا اینطوری شده؟....چرا نمیشه عکس گذاشت؟ چرا بیشتر امکانات غیر فعاله؟)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:31  توسط سوروس | 
سکانس 64(طلسم نابخشودني)
 

 

فکر و خيال بيش از اندازه داشت هري را ديوانه ميکرد...فکر اينکه شايد لوپين مرده باشد بر توده افکار قبلي اش اضافه شده بود..نميتونست بيشتر از اين فکر کنه ...از جايش بلند شد...لباسهايش رو پويشيد...شنل نامرئي را برداشت و به چهارچوب در که رسيد با نگراني برگشت و به رون نگاهي انداخت...خيالش راحت شد...خر و پف شديد رون نشان ميداد که خواب است.هري شنل نامرئي را پوشيد و خود را به تابلوي بانوي چاق رساند سپس با صدايي که فقط خودش و بانوي چاق قادر به شنيدن آن بودند کلمه رمز رو به زبون آورد...بانوي چاق که کسي رو نميديد با صداي گنگي گفت : فکر کنم دارم ديوونه ميشم...

هري لبخندي به لب آورد و به سمت در اصلي سالن به راه افتاد...آرگوس فيلچ طبق معمول به همراه خانم نوريس در حال گشت و گذار در آن اطراف بود...هري صبر کرد تا فيلچ برود حتي مجبور شد مدت بيشتري براي رفتن خانم نوريس صبر کند...به سمت در رفت و آن را باز کرد...هري فکر ميکرد که در چنين شبي بايد حداقل يک طلسم امنيتي روي در باشد...ولي خبري از طلسم نبود...هري به بيرون در رفت...سوز سردي که از پشت شنل به صورتش ميخورد واقعا آذار دهنده بود...به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد هر چند که هنوز از کار خودش مطمئن نبود...

ولي مصمم بود که از همه چيز سر در بياورد...قبل از رسيدن به کلبه هاگريد نوري که از سمت برج نجوم به چشمش خورد توجه اش را جلب کرد...با خود فکر کرد که شايد بهتر باشد اول درس عبرتي به آن شاگردان اسليتريني بدهد...به سمت برج به راه افتاد...بعد از هفت سال ميتوانست به راحتي و حتي در شب هم راهش را پيدا کند...حتي بدون لوموس!!!!يک دانش کوچک سال جلوي ورودي برج ايستاده بود...

هري با باز ديدن در از بيهوش کردن آن دانش آموز صرف نظر کرد...به اولين پله برج که رسيد دو دل شد که آيا بايد اين پله ها را ادامه بدهد يا نه..اما به هر صورت خودش را راضي کرد تا اين پله ها رو طي کن..شروع به قدم زدن کرد...کم کم داشت به نوک برج ميرسيد که صداي زنانه ي وحشتناکي توجه هري را به خود جلب کرد...

-بس کن احمق..الان که وقت ترسيدن نيست...تو شاگرد اسليتريني ..نبايد از هيچ چيز بترسي...اگه کارهايي رو که ميگم انجام ندي به قدرت لرد سياه قسم ميخورم که همين جا بکشمت...

قدرت لرد سياه؟هري اين سوال را از خودش پرسيد...و فهميد که هرميون براي اولين بار در حل يک مساله دچار اشتباه شده...راهش را ادامه داد...هر چه به صداي آن زن که زجه هاي ملتمسانه آن پسر را به همراه داشت نزديکتر ميشد ذره اي بر ذرات وحشتش افزوده ميشد...سرانجام...به منبع صدا رسيد...چهره آن زن را بهتر از کس ديگري ميشناخت...دختر زيبا رويي که سالها حضور در آزکابان از او يک هيولاي تمام عيار ساخته بود...

بلاتريکس لسترنج رو به روي هري ايستاده بود و داشت يک پسر سال دومي اسليتريني را تهديد به مرگ ميکرد..اما چه طور؟چه طور آنها وارد هاگوارتز شده بودن؟امکان نداشت در اطراف هاگوارتزي که هزاران محافظ داشت اژدها سواري يا سفر با جارو عقلاني به نظر نميرسيد..غيب و ظاهر شدن هم که غير ممکن بود....هري بار ديگر با نفس هاي که به شماره افتاده بودن به بلاتريکس گوش فرا داد :

-کارت تا اينجا خيلي خوب بوده...همين که داري به عنوان شاگرد ارشد اينجا پرسه ميزني براي ما مفيده..گوش کن ببين چي ميگم...ارتش لرد سياه تو راهه...از تو ميخوام همينجا بموني و به محض ديدن علامت لرد سياه کارت رو انجام بدي...فهميدي...

هري نميتوانست منتظر بمونه ..بايد همه رو خبر ميکرد..خواست به سرعت هر چه تمام خودش را به دفتر مدير برساند ولي کاملا فراموش کرده بود که با شنل نامرئي به اونجا اومده...به علت عجله زياد پايش روي شنلش گير کرد و با سر و صداي زيادي به زمين خورد و شنل هم به گوشه اي افتاد...

هري سرش را که از روي زمين بلند کرد با چهره وحشت زده بلاتريکس رو به رو شد...که از بالاي پله به او خيره شده بود...هري فرصت فکر کردن نداشت ..بلند شد و فرار کرد..ميتوانست صداي قدمهاي بلاتريکس را پشت سرش احساس کند که به سرعت به دنبال او ميدويد...هري از در خارج شد دانش آموز اسليتريني متحير از اينکه هري چگونه وارد برج شده بود که بلاتريکس هم به سرعت به دنبال هري از آنجا خارج شد...

هري فرصت زيادي براي تصميم گيري نداشت..به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد...واقعا ترسيده بود ...سعي ميکرد با حرکات زيگزاگي از برخورد ناگهاني طلسم هاي مرگ آور بلاتريکس با خود جلوگيري کند..از دور  کلبه هاگريد را ديد که با چراغهاي خاموش خودنمايي ميکند...دوست نداشت جون کسي را به خطر بياندازد...تنها کسي که امشب ميمرد يا او بود يا بلاتريکس...هري اشعه سبز رنگي را ديد که از کنارش رد شد...بلاتريکس قصد کشتن او را داشت...هري بر سرعتش افزود تا هر چه زودتر خود را به تاريکي جنگل ممنوع برساند...وارد جنگل که شد سريع به پشت سرش نگاهي انداخت !!!خبري از بلاتريکس نبود...

يعني کجا ميتوانست رفته باشد...امکان نداشت که هري را به حال خود رها کرده باشد...هري نيم نگاهي به اطراف انداخت ..با دقت همه جا را زير و رو کرد..ترس بر تمام وجودش سايه افکنده بود...به آرامي شروع به چرخيدن در بين درختان پرتعداد جنگل ممنوع کرد...با هر قدمي که بر ميداشت سعي ميکرد گوشش را تيز کند تا صداي احتماليي را که بلاتريکس ممکن بود ايجاد کند بشنود...

سر انجام صداي شکسته شدن شاخه از پشت توجه هري را به خود جلب کرد ...به سرعت سرش را به عقب برگرداند...حتي در تاريکي هم ميشد بدن زني را تشخيص داد که به سمت او حرکت ميکرد...هري معطل نکرد مسيرش را عوض کرد تا بتواند بلاتريکس را دور بزند...به آرامي و در حالي که بلاتريکس را کاملا زير نظر داشت مسيرش را عوض کرد هر قدمش را با بيشترين دقت بر ميداشت...سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند..ناگهان فرياد بلاتريکس به هوا رفت...

-کجايي پاتر؟خودت را نشون بده ترسو..عوض لعنتي...ميخوام ببينم تنها رقيب لرد سياه چه جوري ميخواد جلوي من بايسته ....خودت را نشون بده

بلاتريکس همونجور که فرياد ميزد اطراف را به دنبال هري کند و کاو ميکرد...حالا هري درست پشت سر بلاتريکس بود...نفرت و انزجاري چند ساله در هري شعله ور شده بود...دوست داشت بلاتريکس را با بدترين نفرينهايي که ميداند نفرين کند...

در همين هنگام بلاتريکس به سرعت سرش را رو به عقب بازگرداند هري وقتي براي فکر کردن نداشت با سرعت فرياد زد : اکسپليوراموس !...اما بلاتريکس کسي نبود که با چنين نفريني از پاي در بيايد..زودتر از آنچه هري فکر ميکرد نفرينش خنثي شد..هري باز هم خودش را ميان درختان انبوه پنهان کرد...بلاتريکس با خنده اي شيطاني به دنبال هري ميگشت :

کجا ميري موش کوچولو...فکر کردي وفادارترين يار لرد سياه با همچين طلسمي از پاي در مياد؟!!!!و با خنده اي وحشيانه باز هم به کن و کاو ادامه داد...هري اينبار از کناري ديگر طلسم بيهوشي را آزمايش کرد ولي بلاتريکس سريعتر از هري عکس العمل نشان ميداد...

بلاتريکس باز هم با خنده اي وحشيانه گفت : پاتر بيچاره...من تمام ذهن پوسيده ات رو ميخونم...ميدونم کي ميخواي از چه طلسمي استفاده کني!!؟؟؟

هري کمي با خود انديشيد ...شايد بلا به غير از خواندن طلسم کار ديگري بلد نباشد...هري نگاهي به زمين انداخت و قطعه سنگ بزرگي را برداشت به سمت بلاتريکس حرکت کرد...به دقت نشانه گرفت و سنگ را به سرعت به سمت سر بلاتريکس پرتاب کرد درست همزان با او بلاتريکس فرياد زد :ديفندن...!

اشعه قرمز رنگي که از انتهاي چوب بلاتريکس خارج شد همزمان با برخورد سنگ به سر او به سينه هري برخورد کرد و هري را به گوشه اي پرتاب کرد ...بلاتريکس نعره زنان چوبش را انداخت و با دو دست سرش را گرفت..هري به سختي از جايش بلند شد و بلاتريکس را ديد که غرق در خون است و فرياد ميزند...

بلاتريکس با ديدن هري به سمت چوبش دويد هري هم به سمت چوب خود رفت...در نبرد رسيدن به چوب دستي ها هري بهتر عمل کرد و قبل از آنکه بلاتريکس چوبش را به دست بياورد فرياد زد :اکسپليوراموس!!!!!!اينبار بلاتريکس خلع سلاح شده به گوشه اي پرتاب شد و به يکي از درختهاي جنگل ممنوع برخورد کرد...هري دگر کنترل خودش را از دست داده بود..با نفرت که هرگز از خود سراغ نداشت به سمت بلاتريکس رفت...از ته دل با شديدترين امواج نفرت فرياد زد:کريشو!!!!اينبار بلاتريکس مثل يک خزنده موذي دور خودش جمع شد...هري لذتي را که از اين صحنه ميبرد قبلا تجربه نکرده بود...هري نگاهي به انگشتهاي بلاتريکس انداخت که بر زمين چنگ مي انداختند...ناگهان از کرده خود پشيمان شد و طلسم را باطل کرد...

خنده هاي ديوانه وار بلاتريکس اعصاب هري را به هم ميريخت ...بلاتريکس فرياد زد :پاتر کوچولو بلده طلسم نابخشودني را استفاده کنه...

هري براي بار دوم فرياد زد کريشو...اينبار دوست داشت زجر کشيدن بلاتريکس رابيشتر از دفعه قبل ببيند و لذت ببرد...نعره هاي بلاتريکس براي هري به مانند يک موسيقي آرام بخش شده بودند...اينبار نيز هري طلسم را باطل کرد و سعي کرد تا بر خود مسلط شود..

بلاتريکس اينبار نيز پس از خنده هايي وحشيانه شروع به حرف زدن کرد...و گفت :آه هري کوچولوي ماماني..حتما الان دلت ميخواد که اي کاش ميتونستي اون سالي که اون ننگ خانواده بلک را کشتم از اين کارها ميکردي يا شايد داري اينکارها رو ميکني تا ببيني وقتي که لرد سياه اون مادر نجست را شکنجه ميداد چه جوري فرياد ميکشيده...

حرف بلاتريکس تا عمق وجود هري را از احساسي ديوانه وار پر کرد...آنقدر عصباني بود که نميدانست چه سرنوشتي پيش رو دارد...تمام نفرتهاي گذشته اش نسبت به هر کسي که به او بدي کرده بود حالا در وجودش بود چوبش را به سمت بلاتريکس گرفت با تمام قدرت فرياد زد : آواداکداورا!!!!!!!!!!!!!!!

اشعه اي سبز رنگ از انتهاي چوب هري خارج شد و به سينه ي بلاتريکس خورد...هري يک لحظه نفهميد چه کار کرده يا چه اتفاقي افتاده...فقط ميدانست که جسم بي روح بلاتريکس لسترنج روبه رويش قرار دارد و قاتل او هم کسي نيست به جز خودش....!

 

                                       *نویسنده : پژمان*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:52  توسط سوروس | 
سکانس 63(سکوتي غريب در هاگوارتز)

 

 

هرميون جلوي پنجره سالن عمومي گريفيندور ايستاده بود و به غروب نارنجي رنگ آسمان بالاي برج خيره شده بود. سعي مي کرد ذهنش را روي سوال هاي بي پايان ببندد تا شايد با آسودگي بتواند به جوابي منطقي براي حل  اين مشکل بزرگ برسد.

 

رون در تلاش بود که خودش را خونسرد و بي تفاوت نشان دهد تا شايد ديگران را کمي آرام کند اما هر وقت چنين تلاشي مي کرد صورتش مثل گچ سفيد مي شد و در اين حالت کاملا آشکار بود که فکرش به شدت مشغول حل مسئله اي بي راه حل است. هري روي مبل تکي کنار شومينه لم داده بود و آرام به نظر مي رسيد.ولي در درونش در حال مبارزه با آشفتگي هايي بود که قصد داشتند وجودش را به کلي نابود کنند.

 

هري بارها صحنه هاي مربوط به روياي اخيرش را برسي کرد.تمام آن وقايع را از اول تا آخر و از هر زاويه اي که برسي مي کرد به اين نتيجه مي رسيد که ساعت 10 امشب مرگ خوارها به هاگوارتز حمله مي کنند. ولي با اين حال شک و ترديدي در وجود هري پديدار شده بود.

 

او به خوبي ميدانست بايد افکارش را خيلي بيشتر از قبل کنترل کند و از اين طريق به ولده مورت اجازه ندهد که به ذهنش راه پيدا کند. ناگهان به ياد کلاس دفاع ذهني دو سال پيش افتاد...ياد اسنيپ ... ياد دامبلدور...ياد......در همان لحظه چهره سيريوس درست رو به رويش ظاهر شد.

 

از حالت چهره و چين هايي که روي پيشاني اش افتاده بود به وضوح مي شد فهميد که نگران چيزي است.صحنه واضح تر شد...حالا سيريوس با قامتي استوار و محکم رو به رويش ايستاده بود. در وسط سالن عمومي گريفيندور! اين نمي توانست يک خواب يا رويا باشد. هري روي مبل صاف نشست. اين حرکت توجه جيني را جلب کرد....جيني که تا قبل از اين به خواب هري و مرگ خوار


ها و چگونگي به پايان رسيدن اين شب طولاني فکر مي کرد، حالا با دقت به هري خيره شده بود.

هري هم همچنان به سيريوس نگاه مي کرد.

 

چه اتفاقي براي او افتاده؟ يعني به کلي عقلش را از دست داده! يا اينکه سيريوس واقعا زنده شده و به پيش اونها برگشته....اما اين نمي توانست حقيقت داشته باشد هري با خود گفت فقط من مي توانم او را ببينم پس شايد اين روح سيريوس است که به زمين برگشته يا فقط شبح و هاله اي از اوست که در ذهن من باقي مانده....

 

تصوير سيريوس هر لحظه واضح تر و روشن تر مي شد. هري که بيش از حد از ديدن دوباره سيريوس شکه شده بود با حماقت به او لبخندي زد.

رون يک لحظه به هري و يک لحظه به ديوار خالي رو به روي او نگاه مي کرد. هرميون متوجه اين حالت هري نشده بود و هنوز رو به پنجره آرام و ساکت ايستاده بود. ولي جيني ديگر طاقت نياورد و با نگراني گفت : هري چي شده؟ حالت خوبه؟...هري....

صداي جيني به همان آرامي که در هوا به پرواز درآمد در هوا پراکنده شد و هيچ گاه به گوش هري نرسيد.

 

سيريوس کمي جلوتر آمد ..اين حرکت باعث شد هري از روي مبل بلند شود.حالا مي توانست چهره مهربان او را بهتر ببيند. هري مدت ها بود که آرزوي چنين لحظه اي را داشت. لحظه اي که سيريوس را دوباره ببيند. زنده ، سالم و سرحال در حال شوخي و مسخره بازي يا در حاليکه نصيحت هاي پدرانه را از صميم قلب و با نهايت دلسوزي به هري ميگفت ....دوست داشت او را دوباره خوشحال و خندان ببيند.ميتوانست از خواب هاي عجيب و نگراني هايش براي او بگويد و از او راهنمايي بخواهد. به ياد خواب اخيرش افتاد.

 

در همان لحظه سيريوس سرش را به علامت نفي تکان داد. نگراني او به هري هم منتقل شده بود هري زمزمه کرد :..سيريوسس.....و در آن هنگام ديوار ارغواني سالن عمومي جلوي چشمانش ظاهر شد. 

 

سيريوس مثل يک شبه وارد سالن عمومي گريفيندور يا فقط وارد ذهن هري شده بود و مثل يک سايه سرد و تاريک و در يک چشم به هم زدن محو شد. گويي هيچ وقت پديدار نشده و وجود نداشته.....

وقتي هري ايستاد جيني هم از جايش بلند شده بود و حالا در کنار او ايستاده بود. وقتي هري به صورت غمگين و در عين حال آشفته او نگاه کرد وجدانش از اينکه انقدر باعث ناراحتي و نگراني او و رون و هرميون مي شود ناراحت شد.

 

براي همين با ظاهر سازي احساساتش را کنترل کرد .سر جايش نشست و با لحني که سعي کرد خيلي عادي باشد گفت : جيني تو چيزي گفتي؟ با من بودي؟! جيني نفس عميقي کشيد و او هم روي مبل نشست بعد سرش را به علامت نفي تکان داد. حداقل او را هنوز از دست نداده بود. گرچه خود را براي مواقع سخت تر از اين هم آماده کرده بود. هري دوباره به ياد سيريوس افتاد...او ميخواست چيزي بگوييد مثل اينکه نه هري اين درست نيست يا اينکه اشتباه ميکني....

 

منظور سيريوس چي بود؟ اصلا او را واقعا ديد يا اينکه اين فقط يک خيال خوش بينانه و پوچ بود...وقتي هرميون با صداي بلند نام او را صدا کرد ذهن هري کاملا خالي شد و رشته افکارش کاملا از هم پاشيد. دست راستش را روي زخم پيشاني اش که اکنون به شدت مي سوخت گذاشت.

هرميون يک بار ديگر  فرياد زد : هريييييييييييي............

هري که ديگر تمرکز روي افکارش را غير ممکن مي ديد سرش را به طرف هرميون برگرداند و منتظر ماند.

هرميون که انگار در حال کشف چيزي بود پرسيد : تو گفتي که با راهنمايي يک ديوانه ساز به جايي رفتي که سه تا در داشت و بعد تابلوهاي گذشته و آينده رو ديدي؟

 

با هر کلمه اي که از دهان هرميون خارج مي شد آن وقايع مانند فيلمي از جلوي چشمان هري ميگذشت. هري سرش را به علامت مثبت تکان داد.....هرميون که حالتي بين ترس و هيجان کشف موضوعي را داشت ...به راه افتاد و قدم زنان به طرفي رفت.. در يک نقطه مکثي کرد و دوباره به نزديکي پنجره برگشت.

 

در همان حال که به اين طرف و آن طرف سالن ميرفت با حالت متفکرانه اي گفت : و اونجا ...توي اتاق ها و يا راه رو چيز مشکوک و عجيبي نديدي؟ چيزي که توجهت رو جلب کرده باشه يا برات آشنا باشه....

-نه...با اين که کل اونجا عجيب و نا آشنا بود ولي اصلا احساس نمي کردم در خطرم بر عکس احساس آرامش مي کردم ...فقط با ديدن تابلوي مربوط به آينده جا خوردم و بعدش هم که بيدار شدم.....

هرميون روي مبل رو به روي هري نشست و گفت : ببين هري هر چيزي هر چيز کوچک و يا ظاهرا کم اهميتي هم ممکنه کمک کنه....يعني تو


هيچ چيز نديدي.. صدايي نشنيدي؟ يه نشانه اي يا چهره آشنا....

ناگهان هري به ياد سيريوس افتاد که چند دقيقه پيش او را ديد...پس از کمي تامل جواب داد : اونجا نه...يعني تو اون رويا همه چيز به تابلوي


آينده ختم مي شد و هيچ نشانه اي نديدم..ولي در مورد چهره آشنا....خوب من...من چند دقيقه پيش سيريوس رو ديدم...همينجا.... وسط سالن


..... 

هري پس از مکثي کوتاه ادامه داد : خيلي واقعي بود...براي يک لحظه فکر کردم سيريوس زنده شده..يا اينکه اصلا هيچ وقت نمرده...ولي....صورتش ناراحت بود يا بهتره بگم نگران...قبل از اينکه ناپديد بشه سرش رو طوري تکون داد که انگار ميخواست بگه چيزي درست نيست......

 

هرميون تمام مدت به او خيره شده بود. جيني و رون هم همينطور.....همه آنها به يک چيز فکر مي کردند. هرميون نگاهش را به زمين دوخت و به آرامي گفت : اين احتمال وجود داره که اين رويا هم مثل همون رويايي باشه که دو سال پيش ديدي...درباره گرفتار شدن سيريوس به دست ولده مورت در وزارتخانه....بر عکس اون چيزي که ما فکر ميکرديم سيريوس در خطر نبود....و برداشت غلط  ما باعث شد که.....

 

هرميون ادامه حرفش را نتوانست بر زبان بياورد. هري به سختي جلوي ريزش اشک هايش را مي گرفت.جيني در ادامه صحبت هرميون گفت :حتما ارتباطي بين اين دو هست..براي همينه که سيريوس سعي داشت چيزي به تو بگه....اصلا براي همينه که اونو ديدي.....

 

رون از جيني پرسيد : منظورت اينکه سيريوس اومده بود بگه اين هم يه روياي قلابيه و ولده مورت براي به دام انداختن هري نقشه کشيده؟قبل از اينکه جيني فرصت کند جواب او را بدهد هرميون فرياد زد : قلابي که نه...نميشه مطمئن بود..ولي دقيقا همونطوري که هري در خواب ديده هم نميتونه باشه....و نتيجه اينکه ولده مورت ميخواد ما فکر کنيم قراره امشب اين اتفاق بيفته و بعد اون ميتونه نقشه اصليش رو به راحتي اجرا کنه....اما چه نقشه اي؟

 

رون با بي حوصلگي گفت : من که نمي فهمم چرا بايد اين کار رو بکنن...اگه قصد حمله به هاگوارتز رو دارن خوب بي سر و صدا حمله مي کنن و کاري نمي کنن که ما بفهميم چون اين کار خودشون رو سخت تر ميکنه....و اگر هم تصميمي براي حمله ندارن باز هم دليلي براي ساختن يک روياي الکي وجود نداره.....

-مسئله همين جاست رون ، اگه اونها مطمئن باشن که ما قصد اونها رو فهميديم پس يعني ميدونن که نيمي از ماموران وزارت جادوگري و


آرورها و همه اعضاي محفل در هاگوارتز مستقر ميشن و اقدامات امنيتي رو دو برابر ميکنن و اين بهترين فرصته که.....

در اين لحظه جيني که گويي به نکته مهمي رسيده بود سرش را بالا آورد و با صداي مرموزي گفت : بهترين فرصته که به يه جاي ديگه حمله


کنن...

هري به هرميون و سپس به رون نگاه کرد. بعد همه آنها به جيني چشم دوختند.

هرميون با ناباوري به جيني گفت : يه جاي ديگه؟

-درسته.....وقتي خوب فکر ميکنم ميبينم رويايي که هري ديد کاملا درسته....منتها اون شب نميتونه امشب باشه....به نظر من مرگ خوارها ميخوان اول به يه جاي مهم ديگه حمله کنن و بعد که ماموران و محافظان هاگوارتز که بيشتر از وزارتخانه هستن براي کمک به اونجا ميرن


مرگ خوارها به هاگوارتز که ديگه به اون صورت محافظي نداره حمله ميکنن....

هري پس از مدت ها لبخندي زد و احساس کرد باري سنگين از روي دوشش برداشته شده...حل آن روياي مبهم کم کم داشت مسئله ساز مي شد.با همان احساس خوشايند دستش را روي دستان گرم و آرامش بخش جيني گذاشت و جيني هم دست ديگرش را روي دست هري گذاشت.

 

رون با شوق فراواني فرياد زد : جيني تو يه نابغه اي....

هرميون هم سرش را با موافقت تکان داد و گفت : منم همين نظر رو دارم....حالا ما به يه نتيجه مهم رسيديم...و همين جا يه سوال ديگه پيش مياد اينکه اونها اول به کجا حمله ميکنن؟

هري به جاي ديگري فکر کرد....به يک جاي پر جمعيت .....ياد جام جهاني کوئيديچ افتاد که سه سال پيش با خانواده ويزلي و هرميون و سدريک ديگوري به آنجا رفته بودند و بعد حمله مرگ خوارها.....جام جهاني کوئيديچ که امسال در کشور ديگري برگذار ميشه..پس اين نمي


تونه باشه....ناگهان چيزي به فکرش رسيد.

 

ساعت 8:15 شب بود که هري از جايش بلند شد و گفت : بچه ها من ميرم پيش هاگريد و زود بر ميگردم....رون گفت ميخواي ما هم باهات بيايم رفيق؟

 

هري در حالي که به طرف خوابگاه پسران ميرفت تا شنل نامرئي را بردارد گفت : نه نه الان بر ميگردم.وقتي شنل را برداشت و پايين آمد جيني را ديد که آماده آنجا ايستاده بود جيني با لحني عادي گفت : عجله کن هري...وقت زيادي نداريم...بيا بريم....

 

هري نفس عميقي کشيد و به همراه جيني از سالن عمومي گريفيندور خارج شدند. شنل نامرئي کننده را روي خودش و جيني انداخت و با قدم هاي سريع به راه افتادند. از راه روهاي مخفي و راه هاي مجاور آن به سرعت گذشتند و وقتي به وسط راه روي منتهي به محوطه چمن رسيدند. از پله ها پايين رفتند. در همان لحظه سه نفر از شاگردان اسليترين را ديدند که به طرف برج نجوم ميرفتند. لحظه اي توقف کردند تا آنها را بهتر ببينند.

 

آنها را خوب نمي شناختند. شايد سال دومي هاي اسليترين بودند. ولي آنها اين وقت شب و مخصوصا در چنين شبي در برج نجوم چه کار داشتند؟ حتي نمي توانستند حدسي در اين باره بزنند. هري خيلي آهسته به جيني گفت : در برابر اين همه مسئله مبهم شايد اين عادي ترين و طبيعي ترين چيزي باشد که ميتونه اتفاق بيفتد. جيني هم با هري موافق بود. آنها منتظر شدند اسليتريني ها دور شوند.

 

سپس در چمن خيس و نم دار وسط برج شروع به دويدن کردند. هر از چند گاهي سرعتشان را زياد مي کردند ولي وقتي سايه اي يا کسي را ميديدند آرامتر ميرفتند تا شنل کاملا به زمين برسد در غير اين صورت ممکن بود مچ پاهايشان هنگام دويدن ديده شود. هري با خود فکر کرد


سال هايي که بچه بود و تازه به هاگوارتز آمده بود اين مشکل را نداشت. حتي اگه سه نفر زير شنل ميرفتند. آن زمان ها اصلا مشکلي نداشت.

 
بزرگترين مشکلش بازداشت شدن بود. مخصوصا بازداشت هاي اسنيپ....لبخندي زد و به طرز مسخره اي احساس کرد دلش براي آن بازداشت ها تنگ شده!

وقتي به نزديکي کلبه هاگريد که نور کمي از پنجره کوچک آن به بيرون مي تابيد رسيدند... جيني ناگهان ايستاد و به طرف جنگل نگاه کرد.

-هري يه نفر داره به جنگل ممنوع ميره....

هري با دقت به سايه آن شخص که در تاريکي مطلق بود نگاه کرد. او لنگ لنگان سعي داشت خودش را به سمت درختان جلويي جنگل برساند.

 
از اين طرز راه رفتن هري به ياد کسي افتاد. بلافاصله فرياد زد : پروفسور لوپين....

آن شخص سرعتش را زيادتر کرد و پس از گذشتن از درختان جلويي در قسمت تاريک جنگل ناپديد شد. جيني به ياد ساعت افتاد...دست هري را گرفت و گفت : چيزي به ساعت 10 نمونده....بيا...

آن دو به طرف کلبه هاگريد که حالا چند قدمي بيشتر با آن فاصله نداشتند دويدند. وقتي در زدند چراغ کم سوي کلبه خاموش شد و در به آرامي باز شد.ابتدا پشت در هيچ کس نبود اما پس از چند ثانيه سايه بزرگ و هيکل مندي ظاهر شد. صداي بلند هاگريد در سکوت بي سابقه آن شب


طنين انداخت : کي هستي؟  خودت رو نشون بده...

 

هري و جيني آنقدر ذهنشان مشغول بود که متوجه نبودند شنل نامرئي هنوز رويشان مانده. هري در همان حال جواب داد : منم هاگريد ...يعني


ما هستيم....

هاگريد سر تير و کمانش را پايين آورد و با ترديد گفت : هري تويي؟! تو کجايي؟

هري ناگهان متوجه شنل شد و آن را به سرعت از روي سرشان برداشت.

-آه .. هري ...جيني..شماييد؟...بياين تو ..بيان...و سپس خطاب به خودش اضافه کرد : باز هم اين شنل بايد حدس ميزدم...

هري بعد از جيني به اطراف کلبه نگاهي کرد و بعد داخل شد. کلبه هاگريد مثل هميشه گرم و پر از وسايل جور واجور روي کمد و ميز و ديوار و سقف بود. اما چيزي که جديد و تازه مي نمود وسايل جنگي از قبيل نيزه و تير و کمال و حتي يک گرز آهني بزرگ بود که که هاگريد آنها را دم دست و آماده براي استفاده گذاشته بود.

 

وقتي آنها رو به روي هم  و در دو طرف ميز چوبي وسط اتاق ايستادند، هاگريد نگاه دقيق تري به آنها انداخت و بعد با شک پرسيد : شما دوتا


حالتون خوبه؟

هري همچنان دست راست جيني را در دست داشت و مرتب بي هدف به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد. جيني با خونسردي تمام گفت : بله ..ما حالمون خوبه....اتفاق خاصي نيوفتاده فقط يه سوال مي خواستيم بپرسيم........

هاگريد سرش را بالا و پايين برد..تير و کماني را که در دست داشت روي ميز گذاشت و گفت : من الان بايد برم اطراف جنگل رو برسي کنم...


ولي خوب اول جواب سوال هاي شما رو ميدم..خوب بگيد بچه ها....

با شنيدن کلمه جنگل هري به ياد چيزي افتاد که چند لحظه پيش ديدند و گفت : قبل از اينکه بيايم به سمت کلبه يه نفر رو ديديم که داشت مي رفت به طرف جنگل ممنوع....آم....فکر کنم  پروفسور لوپين بود.

هاگريد دستي به ريشش کشيد و پرسيد : مطمئني خود پروفسور لوپين بود؟

-البته من درست نديدمش فقط يه سايه ازش معلوم بود...

جيني ادامه داد : حتما خودش بوده چون يه پاش را روي زمين دنبال خودش مي کشيد و وقتي هري صداش کرد عکس العمل نشون داد و به سرعت به داخل جنگل رفت....

هاگريد اخمي کرد و گفت : ولي اين غير ممکنه...ما ديشب پروفسور لوپين رو برديم به بيمارستان سنت مونگو....مادام پامفري فکر ميکنه يک معجون اشتباهي يا همچين چيزي خورده شايدم يه زهر ...دقيقا نمي دونم مشکلش چي بود. در هر حال الان خيلي از اينجا دوره....

جيني زمزمه کرد : اين خيلي عجيبه... و بعد بلندتر گفت : ولي اين اصل جريان نيست...

 

هري در حالي که به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود گفت : بله اين چيزي نيست که ما براش اومديم...در حقيقت ما ميخواستيم بپرسيم ...اين روزها...اين اطراف...يه جشني يا مناسبت خاصي مثل يه مسابقه مهم يا همچين چيزي برگزار ميشه؟

 

هاگريد چند چوب داخل شومينه انداخت و گفت : آره خوب...يه جشن تولد تو سرگراز...يه گرد همايي در هاگزميد به مناسبت روز جهاني سانتورها و آه البته تقدير از جادوگران نمونه سال و...بگذاريد ببينم.....آهان يه فروش فوق العاده حيوانات جادويي و وسايل جديد جادوئي هم در کوچه دياگون....

-نه..نه...اينها نميتونه باشه ...هاگريد لطفا خوب فکر کن..مطمئني فقط هميناست؟

 

-اهوم......آه ولي... نه.. داشت يادم ميرفت، يک نمايش بين المللي بهترين جاروهاي سال هم در تپه کرينستون برگزار ميشه...ميدوني که کجاست بين هاگزميد و سانتا مارينا...خيلي از اينجا دور نيست.

-نمايش سالانه جاروها؟

هري رو به جيني کرد و زمزمه کرد : بايد خودش باشه....جيني سرش را به علامت موافق تکان داد......

هاگريد پرسيد : چي بايد خودش باشه هري؟

-ام...خوب الان زياد مطمئن نيستم ..بعدا همه چيز رو برات تعريف ميکنم..فعلا ما بايد برگرديم به سالن عمومي ..ممنون هاگريد...

 

هري در را باز کرد و از پله ها پايين پريد. جيني هم از هاگريد تشکر کرد و از کلبه خارج شد.

وقتي داشتند به طرف برج ميدويدند هاگريد از پشت سرشان فرياد زد : مواظب خودتون باشين.....

بعد از اينکه از تابلوي بانوي چاق گذشتند و داخل سالن شدند هرميون و رون به طرفشان رفتند.

هرميون با دلهره پرسيد : چيزي فهميدين؟

 

هري سري تکان داد و تمام صحبت هاي هاگريد را براي آن دو گفت...هرميون نفس راحتي کشيد و گفت : پس امشب هاگوارتز در امانه ...و ما ميتونيم با خيال راحت استراحت کنيم....ولي هري به نظر تو پروفسور لوپين چرا اينطوري شده؟

 

هري پس از لحظه اي مکث جواب داد : يادتونه پارسال چقدر به مالفوي مشکوک بودم؟...ولي هيچ کس حرفام رو باور نکرد...آخر سر هم اون کمد رو تعمير کرد و .....آهي عميق کشيد و سپس ادامه داد : بچه ها من امسال همون احساس رو نسبت به پروفسور لوپين دارم.....

 

شب فرا رسيده بود و ساعت از يک نيمه شب هم گذشته بود دقايقي ميشد که آنها به خوابگاه برگشته بودند. رون مثل هميشه خيلي زود به خواب رفت. هري با چشماني باز روي تخت دراز کشيده بود. به طرف چپ دراز کشيد تا شايد در آن حالت خوابش ببرد. لحظه اي کوتاه به اين صورت گذشت......سپس صدايي از پشت سر شنيد و  حرکت چيزي را احساس کرد. به آرامي سرش را برگرداند.....

 

به سرعت نشست و به چيزي که رو به رويش ظاهر شده بود چشم دوخت. دابي در انتهاي تخت ايستاده بود و با نگاهي عجيب به هري خيره شده بود. هري که سعي ميکرد صدايش آهسته باشد با لحني سرزنش آميز گفت : دابي....تو اينجا چيکار ميکني؟!

 

دابي با ترس و دلهره دستانش را در هم گرفت و در حالي که اطراف را زير نظر داشت گفت : دابي نميخواست هري پاتر رو ناراحت کنه....


دابي فقط اومده به هري پاتر بگه هاگوارتز ديگه براي هري پاتر امن نيست....

هري ياد کمک هاي ناشيانه دابي در سال دوم افتاد و به سرعت گفت : تو قول داده بودي ديگه سعي نکني به من کمک کني دابي!....يادته؟

- دابي قصد بدي نداره...دابي از چند جن خانگي شنيده که يه کسي به هاگوارتز وارد شده که دشمن هري پاتره....دابي نميدونه اون کيه...ولي ميدونه جونه هري پاتر در خطره.....

- ممنون از نگرانيت دابي ...ولي هاگوارتز امنه...حداقل براي من... و کسي...يعني هيچ غريبه و دشمني نميتونه واردش بشه......

- دابي شنيده که اون غريبه نيست...کسي از هاگوارتز رفته و کس ديگه اي که دشمن هري پاتره به جاي اون به هاگوارتز اومده...

هري دو دل شده بود...دوست نداشت حتي تصور کند که اون شخص پروفسور لوپين باشه...

دابي همانطور آنجا ايستاده بود و با شک به رون که اکنون صداي خر و پفش بالا گرفته بود نگاه ميکرد.

 

هري با لحن محکمي گفت : دابي اصلا لازم نيست نگران باشي...همه چيز مرتبه و حتي ميشه گفت بهتر از اين نميشه...باور کن اينجا امنه....ولي با اين حال خيلي ممنونم که اين موضوع رو بهم گفتي....

- دابي نگرانه هري پاتره...هري پاتر دوسته دابيه و اگه کسي بخواد بهش آسيب برسونه دابي جلوشو ميگيره...

- بازم ممنون دابي.....

دابي تعظيمي کرد و در يک چشم به هم زدن ناپديد شد.

هري دوباره روي تخت دراز کشيد و اين بار با دقت به لوپين فکر کرد.با خود گفت... اگه حرفهاي دابي درست باشه و اگه او شخص لوپين باشه......پس دابي حق داره...هاگوارتز ديگه امن نيست......اگه حقيقت داشته باشه.......اين موضوع مثل تغير چهره مد آي مودي ميشه.....پس در اين صورت لوپين واقعي تو هاگوارتز نيست. بر خلاف آن چيزي که هاگريد فکر ميکنه تو بيمارستان هم نيست.پس اون کجاست؟......نکنه...هري چشمهايش را بست و سعي کرد از ادامه فکرش جلوگيري کند...او ديگر طاقت از دست دادن کس ديگري را نداشت.

 

 

                                             *نویسنده : سوروس*


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط سوروس | 
سکانس 62(خانه متحرک)


در بزرگ و تماما چوبي ورودي ساختمان بر اثر طوفان به شدت ميلرزيد. اين تنها جنب و جوش آن اطراف بود. سالن ورودي که به چهار در کوچک در چپ و راست و يک در بزرگ ديگر در روبرو ختم ميشد خالي و تقريبا متروکه بود. دو راه روي مارپيچ در دو گوشه سالن،  طبقه همکف را به طبقات بالاتر متصل ميکرد.

آن طرف سالن و پشت در ميان راه پله ها يک سالن بزرگتر قرار داشت. ميزهاي طويل و اجاق هاي روشن با هزاران ظرف و بشقاب معلق در هوا به همراه سيني هاي سنگي پر از غذا و ميوه هاي تازه همه جا در حرکت بودند. در آنجا هر چه که يک آشپزخانه نياز داشته باشد پيدا مي شد. قسمت جلويي ميز که به در ورودي سالن نزديک بود شامل چندين صندلي مي شد.

افرادي با قيافه ها و هيکل هاي عجيب و به طرز باورنکردني متفاوت دور تا دور ميز نشسته بودند. چند نفر مشغول خوردن شام و خالي کردن بشقاب ها يکي پس از ديگري بودند. گويي در وجود آنها احساس سيري معنايي نداشت!

 بعضي ها هم گرم صحبت بودند.در اين ميان يک مرد کوتاه قامت و خپل با قيافه کج و کوله اي به همراه يک زن با مشخصاتي تقريبا مشابه در حال تعريف داستان هيجان انگيزي براي مردي ديگر بودند. مردي با قامتي بلند و صورتي کشيده و لباسي رسمي مانند پوشش ميهماني هاي خاص اشرافي، او درست رو به روي آنها نشسته بود و با دقت و کنجکاوي جريان داستان را دنبال مي کرد.

آميکوس(مرد خپل) يک تکه ديگر از استيکش را بلعيد، لب و لوچه چرب خود را با گوشه آستينش پاک کرد و بقيه داستان را با آب و تاب بيشتري تعريف کرد.....

-بعد يکي از اونها که رئيس و سردستشون بود با قلدري رو به من کرد و گفت تو نميتوني ما رو با اين تهديد هاي تو خالي بترسوني ما با تمام حقه ها و فريب هاي شما آشناييم....منم گفتم...جدا؟ پس بهتره از آخرين تهديد زندگيت بترسي چون من يکي هر طور شده تا طلوع آفتاب دخلت رو ميارم.....

آلکتو ادامه صحبت برادرش را گرفت و گفت : باورت نميشه اون احمق ها که اول مقاومت ميکردند در اون لحظه چقدر ترسيده بودند....با اين که تعدادشون دوبرابر ما بود در عرض چند دقيقه همشونو فرستاديم به جهنم....

در اين هنگام بلاتريکس که چند صندلي آن طرفتر نشسته بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : اگر شماها دخالت نمي کردين اطلاعات رو ازشون ميگرفتم....

بعد برگشت به طرف آميکوس و آلکتو و با لحني جدي ادامه داد : اصلا نميفهمم کجاي اين ماموريت شکست خورده افتخار داره؟

آميکوس اخمي کرد و با اعتراض گفت: آه...بس کن بلا ..تو خودتم اونجا بودي و ديدي که چطوري رفتار کردن،اصلا مذاکره سرشون نمي شد ما چاره اي جز مبارزه نداشتيم...ولي حقش بود تو هم در حمله شرکت ميکردي به جاي اينکه ما رو تنها بگذاري...فکر نکن يادم رفته يه گوشه وايساده بودي و نگاه مي کردي....در هر صورت مهم اينکه حالشونو گرفتيم و تک تکشون رو کشتيم....

-درسته که موفق شديم همشون رو در کمتر از پنج دقيقه بکشيم ولي اون موقعي که اولين طلسم رو به زبون آوردي و جنگ رو شروع کردي حتما فراموش کرده بودي که ماموريت اصلي ما چي بوده؟ ها ؟.... ما قرار بود اول اطلاعات رو ازشون بگيريم بعد ...

آميکوس در حالي که به چشمان مصمم بلاتريکس خيره شده بود و به حرفهايش گوش ميداد، در حال تجزيه و تحليل اين مسئله بود و در همين لحظه آلکتو به دفاع از برادرش برخاست و با صداي نسبتا بلندي گفت : تو خودت گفتي اگه اطلاعات رو ندن ميکشيمشون ...اونا هم که اصلا به حرف نمي ومدن...پس ميشه بگي کجاي کار ما اشتباه بوده؟

بلاتريکس صورتش را از آنها برگرداند و به صندلي خود تکيه داد ....سپس  نااميدانه ادامه داد.....

- اون فقط يه تهديد بود آلکتو....قديمي ترين نوع تهديد!.....تعجب ميکنم چطور متوجه نشدي...

سپس آهي کشيد و ادامه داد : ولي بحث ما واقعا چه فايده اي داره؟ .... حالا همه چيز تموم شده و اون ماموريت هم شکست خورده به حساب مياد.

آميکوس و آلکتو به طرف ديگري برگشتند و دوباره مشغول صحبت شدند ولي اينبار آهسته تر تا از دخالت هاي احتمالي بلاتريکس جلوگيري کنند.

چند دقيقه بعد سکوتي عميق در سالن پديدار شد ولي طولي نکشيد که ورمتيل با تکان دادن چوبش بشقاب خالي اش را چرخاند و باعث شکستن يک فنجان شد و سکوت را شکست.

بلاتريکس که به نظر نمي رسيد روز خوبي را گذرانده باشد با ناراحتي رو به ورمتيل کرد و گفت : بازم اين کارو تکرار کردي...

ورمتيل چوبش را روي ميز گذاشت. جريس موا که تا چند دقيقه پيش مشغول گوش دادن به داستان آميکوس و آلکتو بود حالا با چهره اي به وضوح خسته و رنگ پريده رو به تابلوي خالي روي ديوار کرد و گفت : تا کي بايد تو اين خرابه بمونيم؟

بلاتريکس که منتظر کوچکترين بهانه بود تا سر کسي فرياد بزند کاملا به طرف جريس موا برگشت و در حالي که چشمانش را تنگ ميکرد با صداي خطرناکي گفت : اولا اينجا خرابه نيست و يک ساختمان متحرک با سيستم دفاعي و مجهز به طلسم هاي پيشرفته غير رديابي است و دوما کسي شما رو مجبور نکرده که اينجا بمونيد...

- حالا چرا انقدر عصباني ميشي؟....منظورم اين بود که اينجا يکم ....يکم چطور بگم... غير عادي.... و کمي هم متروک و دلگير است....اينطور نيست آونس؟

آونس زني خوش اندام تغريبا هم قد بلاتريکس با موهاي حالت دار قهوه اي و چشماني گربه اي و فريبنده بود. وقتي موهايش تمام صورتش را مي پوشاند حالت يک گربه را در ذهن تداعي مي کرد که کمين کرده....

آونس که تا اين لحظه ساکت بود با شوق و ذوق و صداي دلنشيني که او را ترسناک تر ميکرد گفت : من که از اينجا خيلي خوشم مياد....اتاق هاي جالبي داره...مثلا طبقه ششم انقدر اتاق و در و سالن هاي کوچک و بزرگ هست که نمي توني تصورش رو بکني..تازه دائم در حال جا به
جايي هستن اين فوق العاده نيست؟ تو يه اتاق نشستي يکدفعه در و ديوار شروع به حرکت ميکنن و بعد ميبيني سر از يه اتاق ديگه در آوردي...ميتونم اسم اينجا رو بگذارم شهر اتاق هاي متحرک....

جريس موا با تعجب پرسيد : اين کجاش جالبه؟ من که شخصا دوست ندارم وقتي در حال استراحتم اتاقم حرکت کنه و سر خود به اين ور اون ور بره! اين موضوع حتي ميتونه خطرناک هم باشه...

بلاتريکس با افسوس گفت :آه آونس ...فکر کنم حق با جريس موا است......لرد سياه بايد يک مهمانخانه براي مستقر شدن يارانش اجاره مي کرد!

ورمتيل با صداي بلندي خنديد .... آميکوس هم لبخندي شيطاني با بلاتريکس رد و بدل کرد. آونس دستي به موهاي پرپشتش کشيد و آلکتو يک ليوان آب کدو را يکجا سرکشيد. اين عکس العمل ها باعث شد جريس موا  هم به حرکت درآيد و لبه کت و  يقه بلوزش را مرتب کند. معمولا هر وقت عصبي ميشد اين کار را مي کرد.

در همين هنگام در پشتي سالن به آرامي باز شد و سايه شخصي پديدار گشت. آن شخص يک قدم جلو آمد و نگاهي به شنلش انداخت. سر و وضع او به وسيله باران و طوفان شديد بسيار آشفته شده بود. پس از اينکه دستي به شنلش کشيد کلاهش را برداشت و به طرف ميز مرگ
خوارها حرکت کرد. در راه يک دستمال با چوبش ظاهر کرد و صورتش را با آن خشک کرد.

وقتي جلوي ميز رسيد سرش را بالا گرفت و تمامي افراد حاضر در سالن را با نگاهي سطحي از نظر گذراند. سپس دستمال خيس را غيب کرد و گفت : اتفاقي افتاده؟ اينجا خيلي ساکت به نظر ميرسد . تا جايي که يادم مياد امشب يک ماموريت مهم داشتيم.

آميکوس آهسته جواب داد : من مطمئنم که يه اتفاقي افتاده سوروس...منظورم اينکه لرد سياه مثل هميشه نبود. خيلي بيقرار و عصباني به نظر ميرسيد.. فکر کنم مربوط به اون پسره پاتر ميشه...چند ساعت پيش بدون اينکه چيزي به ما بگه به سرعت ساختمان رو ترک کرد. ما اصلا چيزي نمي دونيم.... نمي دونيم ماموريت امشب چيه.. اصلا نميدونيم تا کي بايد منتظر بمونيم.....خودت ميدوني که لرد سياه عادت داره تا آخرين لحظه چيزي به کسي نگه...

آلکتو با زيرکي خاصي ادامه داد : البته فهميدنش خيلي هم مشکل نيست..احتمالا باز هم موضوع اصلي ماموريت اون پسره است...شايد باز هم بايد بريم به هاگوارتز....

اسنيپ با لحني آمرانه گفت : همين که باس پادل الان تو هاگوارتزه کافيه... بايد ببينيم اون ميتونه کارش رو به تنهايي انجام بده يا نه...... در کل اينطور که پيداست فعلا چاره اي جز صبر کردن نداريم..... بسيار خوب...پس من ميرم به اتاقم........

آلکتو با صداي بلندي به اسنيپ که داشت به طرف در ميرفت گفت : داري ميري بالا اون آدم گرگ نفرت انگيز رو هم ساکت کن...فرياداش ديگه داره ميره رو اعصابم.....

اسنيپ سري تکان داد و به سرعت از سالن خارج شد.

بلاتريکس در فکر فرو رفته بود.انقدر غرق افکار خودش بود که انگار تنها جسم او روي صندلي مانده و روحش در آن اطراف نبود.

اين تنها باري بود که بلاتريکس براي پرس و جو و بازجويي از اسنيپ هيچ تلاشي نکرد. زيرا او خوب مي دانست که اين دفعه در رسيدن به هدفش موفق نخواهد شد ... او نمي توانست از اسنيپ ايراد بگيرد که چرا دير به جمعشان پيوسته و تا قبل از آن کجا بوده و به چه کاري
مشغول بوده و اصلا چه کاري مهم تر از رسيدن به ماموريت لرد سياه داشته...

او نميتوانست چون وجود خود او تا اين لحظه فايده اي نداشته...چند روز بدون هيچ هدف و برنامه ريزي مفيد در اين ساختمان متحرک حبس بوده و حالا حتي نمي دانست اين وضعيت تا چه مدت طول ميکشد.

بلاتريکس سعي ميکرد با هجوم اين فکر که اسنيپ چيزهايي ميداند و از آنها پنهان ميکند مقابله کند ولي هر بار به اين نتيجه مي رسيد که هنوز هم به اسنيپ مشکوک است و هنوز هم نمي تواند به او مثل بقيه به طور کامل اعتماد کند.

لحظه اي بعد متفکرانه رو به ورمتيل کرد و گفت : ورمتيل هنوز کليد اتاق ها دست تو است؟

-آره.... پيش منه...چطور؟

- همه اتاق ها؟

-درسته همش پيش منه ايناهاش..

ورمتيل اين را گفت و دسته کليد بزرگي را که چند صد کليد ريز و درشت به آن وصل بود از جيبش خارج کرد.

بلاتريکس با همان حالت از جايش بلند شد و در حالي که به طرف در ميرفت گفت : دنبال من بيا........

جريس موا رفتن آنها را دنبال کرد و بعد از بسته شدن در به آميکوس گفت : اين چش بود؟

آميکوس دسته ورقي را که از جيبش خارج کرده بود باز کرد و در حالي که آنها را روي ميز مي چيد جواب داد : کي؟

آلکتو خميازه اي کشيد و گفت : بلاتريکس رو ميگه....

-آهان..خوب....آره رفتارش عجيب بود... او معمولا انقدر ساکت نيست. من که منتظر بودم يه بحث و دعواي جانانه با اسنيپ راه بيندازه...حالا اين رفتار بي سابقه دو دليل بيشتر نميتونه داشته باشه...يا مريض شده و حال حوصله درستي نداره يا اينکه داره براي يه بدبختي نقشه ميکشه!

آلکتو ورق هاي خودش را از روي ميز جمع کرد و گفت : چرند نگو ....اون هيچيش نيست فقط حوصله اش سر رفته مثل همه ما......

آونس دستي به موهايش کشيد و آن را از روي صورتش کنار زد و سپس گفت : ورمتيل کجا رفت؟ ميخواستم يه کليد ديگه براي اتاقم بگيرم.
اين يکي پوسيده شده... خيلي عجيبه که با وجود اين همه طلسم هاي پيشرفته ما بايد درها رو با کليد و مثل مشنگ ها باز کنيم!

 جريس موا کمي روي ميز خم شد و گفت : براي منم عجيبه..ولي حتما يه دليلي داره.. در هر حال خوب شد که ورمتيل رفت! ميخواستم درباره چيزي با شما مشورت کنم.

آميکوس نيشخندي زد و گفت : زياد خوشحال نباش! ورمتيل موش همه جا گوش موشي کار گذاشته....حالا با گوش يا موش به هر حال اون حرفامونو ميشنوه....

آونس به آميکوس گفت : اگه نگران گوش وايسادن ورمتيلي من يه هاله ضد صوت دور ميز درست ميکنم ....سپس چوبش را از جيب شنلش درآورد و به طرف سقف گرفت و گفت : سپاروس آرون....

هاله اي به رنگ آبي آسماني اطراف آنها را پوشاند و آنها را از ديگر نقاط سالن جدا کرد.

آونس چوبش را پايين آورد و با کنجکاوي رو به جريس موا گفت : خوب حالا ديگه مزاحمي نداريم...چي ميخواستي بگي؟

 جريس موا با تحسين به هاله نگاه کرد و گفت : کارت خوب بود...فکر نمي کردم اين طلسم هاي از مد افتاده يه روزي به درد بخوره.....

بعد رويش را به طرف آن سه نفر برگرداند و شروع به صحبت کرد.......

- ميخوام بدونم شما تا چه حد به اين وزير جديد جادوگري..اسکريم جيور.. اعتماد داريد؟ زماني که من در وزارت جادوگري عضو گروه مخفي کورنليوس فاج بودم بخوبي ميدونستم که با کي طرفم...اون هميشه باطنا با لرد سياه و کاراش و يارانش موافق بود.

من بارها شاهد اين موضوع بودم شاهد بودم که تمام تلاشش رو ميکرد تا رضايت لرد سياه رو جلب کنه ولي خوب بيشتر مواقع دامبلدور مزاحمش مي شد در هر صورت اون زمان ما خيالمون از طرف وزارت جادوگري راحت بود ولي خوب حالا اوضاع تغير کرده و به هر حال فاج رفته.... ما نميدونيم وزارت جادوگري تا چه حد آماده همکاري با ماست. خوب...  

من که شخصا از اسکريم جيور خوشم نمياد. ميشه گفت آدم مزخرفيه ...چه در رابطه با دوستاش چه با دشمناش ....اصلا...کي فکرش رو ميکرد رئيس دايره آرورها يه روزي وزير جادوگري بشه؟

آونس متفکرانه گفت : يعني تو فکر ميکني احتمال داره اسکريم جيور طرف ما نباشه؟جريس موا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

آونس ادامه داد : خوب...شايد مثل فاج وفاداريش رو آشکارا نشون نده ولي من مطمئنم اسکريم جيور عاقلتر از اونيه که دشمني با ما رو انتخاب کنه....يادمه زماني که تازه وزير شده بود سر و صداي زيادي درباره  اينکه با دامبلدور مشکل داره به پا شد. در مورد فاج من با تو
موافق نيستم. او آنقدرها هم براي ما مفيد نبوده....به نظر من کورنليوس فاج يه احمق کودن بيشتر نبود.

همين اواخر اين موضوع رو ثابت کرد. وقتي به ديوانه سازها دستور داد پست هاشون رو ترک کنن تا تو و بقيه بتونين از آزکابان فرار کنين...اين موضوع رو همه فهميدن..حتي مطلبي هم تو روزنامه ها و مجلات اون روزها در اين رابطه نوشته شد.من مطمئنم اين خرابکاري آخرش
باعث  شد تا اسکريم جيور رو بجاش بگذارن.....

 آميکوس گفت : شايد از نظر فاج حق با تو باشه آونس .....ولي اگه اسکريم جيور با ما مشکلي نداره پس چرا از همون ابتداي کارش اقدامات شديد امنيتي از طلسم ها و سحر هاي دفاعي گرفته تا مجموعه پيچيده اي از ضد طلسم ها و حتي يک نيروي ضربت از آرورهاي بسيار ورزيده
رو براي محافظت از هاگوارتز گذاشت؟ 

آونس با لحني عادي جواب داد : اين يکي از معمولي ترين کارهاي يک وزير جادوگري است. محافظت شديد از جاهايي که احتمال حمله به آنها زياده....خوب اگه اين کارها رو نميکرد ديگه چه فرقي با فاج داشت؟

جريس موا با صداي ترسناکي زمزمه کرد : موضوع اصلا اين نيست که ما چقدر احتمال ميديم که اسکريم جيور با ما و کارهاي ما مشکلي نداره....موضوع اينکه ما فقط حدس ميزنيم...و براي آينده و کارهاي مهمي که در پيش داريم حدس و احتمال به درد نميخوره ما بايد مطمئن
باشيم. ما.....

آلکتو وسط حرف او پريد و گفت : چطوري؟ منظورت از همه اين حرفها چيه؟

جريس موا ادامه داد : در حقيقت ما نياز به شخصي داريم که در وزارت جادوگري رفت و آمد کنه....اطلاعات و هر چه که در اونجا رخ ميده را به ما گزارش بده و از همه مهمتر هويت واقعي اسکريم جيور رو برامون روشن کنه....

آميکوس با ترديد گفت : تو کسي رو ميشناسي که بتونه اين مسئوليت رو بپذيره؟

جريس موا لبخندي زد و به صندلي اش تکيه داد بعد رو به آونس کرد و گفت : خوب ...فکر کنم بشناسم...

آونس يکي از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : منظورت منم؟!!

جريس موا با صداي آرامي پاسخ داد : آه...خوب البته اگه تو بخواي و با اين موضوع مشکلي نداشته باشي...

آونس با عصبانيت گفت : البته که دارم. من حالم از تک تک اون جادوگرا و ساحره ها به هم ميخوره...ازشون متنفرم تازه فکر کردي من ميتونم تو يه کار پشت ميزي دوام بيارم؟!

آميکوس دخالت کرد و جواب داد : چرا که نه؟ تو بهتر از همه ميتوني..تازه به اين وسيله ميتوني وارد دايره موجودات جادويي بشي و از گروه پالي پولا و غول هاي قاتل کوهستان پولارد به طور قانوني حمايت کني.....

آلکتو با تعجب رو به آميکوس کرد و با خود زمزمه کرد : قانوني!!!!

آونس بدون توجه به حرف هاي آميکوس با خشم به جريس موا گفت : اصلا چرا خودت اين کار رو نميکني؟

- جدي که نميگي؟ ها ؟ من همين چند وقت پيش از آزکابان فرار کردم ....حالا برم وزارتخانه و دنبال يه کار شرافتمندانه بگردم؟

-خوب تو هيچي..اين دوتا چرا نميتونن؟

آميکوس و آلکتو با تعجب به هم نگاه کردند.

جريس موا پوزخندي زد و گفت : اين دو تا که مدت هاست تحت تعقيبن و چنديدن اتهام و پرونده قطور در قسمت هاي مختلف وزارتخانه
دارن....

آونس که تصميم نداشت به اين سادگي ها تسليم شود با اصرا گفت : حتي اگه بخوام براي غول هاي کوهستان پولارد اين فداکاري را بکنم ... و
اگه من تنها انتخاب و بهترين انتخاب باشم باز هم بايد ببينيم لرد سياه در اين مورد چه نظري داره....

جريس موا با لحني پيروزمندانه گفت : درسته....پس منتظر ميمونيم لرد سياه بياد و موضوع رو باهاش درميان ميگذاريم.

 

                                                 *نویسنده : سوروس*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:17  توسط سوروس | 
سکانس 61(مرد ناشناس)

نيمه شب سردي بود. مردي با شنلي سياه به سرعت قدم در کوچه تاريکي گذاشت. هيچ کس در کنار مغازه ها و خانه هاي کوچک آن اطراف ديده نمي شد. نور ضعيفي از چراغ کم سوي بيرون يکي از چايخانه ها ديده مي شد. مرد ناشناس به جلوي چايخانه رسيد و به سرعت داخل شد. مسئول و صاحب چايخانه در حالي که سه ليوان بزرگ نوشيدني را به زحمت با خود حمل ميکرد به طرف ميز روشن کنار شومينه رفت.


تنها مشتريان چايخانه  سه نفر از ماموران خسته  وزارت جادوگري بودند که تمام روز را در تلاش براي برسي و کنترل رفت و آمد هاي آن اطراف سپري کرده و اکنون مشغول استراحت بودند .مرد ناشناس در را به آرامي پشت سر خود بست و نگاهي گذرا به محيط انداخت.

يکي از ماموران که متوجه تازه وارد شد به طرف او برگشت اما در همان لحظه صاحب چايخانه ليوان لبريز از نوشيدني تازه را جلوي چشمش گرفت و توجه او جلب کرد. در آن هنگام مرد ناشناس جلوتر رفت. صاحب چايخانه که هميشه از چهره هاي ناشناس و غريبه هاي دست و دلباز استقبال خوبي ميکرد با لبخندي که تمام دندان هاي کرم خورده اش را به نمايش مي گذاشت جلوي او ايستاد.سپس با لحني چاپلوسانه گفت :

- به چايخانه محقر ما خوش آمديد قربان! لطفا همراه من بيايد تا شما را به کنار بهترين ميز راهنمايي کنم...

اما قبل از اينکه بتواند قدمي به آن طرف بردارد با صداي مرموز غريبه سر جايش ميخکوب شد....- نه متشکرم.. قصد دارم خيلي زود اينجا را ترک کنم....فقط...

او بدون اينکه کلاه شنلش را بردارد، در حالي که همچنان چهره اش مخفي و در تاريکي پنهان شده بود با صدايي آهسته ادامه داد :فقط براي ملاقات با شخصي آمدم...آقاي مانتي پالچ والتر... 

چهره صاحب چايخانه درهم رفت و با شک و ترديد گفت: که اينطور..خوب بله...البته..ايشون اينجان ولي......ولي الان خيلي ديره..متوجه هستيد که.....بهتره فردا صبح بيايد....بله..اينطوري بهتره....البته ما اتاق خالي هم داريم..اگه مايل باشيد......

-کار مهمي دارم فردا خيلي دير است. آقاي والتر هم مدت زيادي است که منتظر من مانده....

-آه...پس اينطوره..باشه همراه من بيايد تا اتاق را نشونتون بدم...

- نيازي به اين کار نيست...خودم راه را پيدا ميکنم...

- باشه هر جور دوست داريد.. طبقه دوم اتاق سوم دست چپ. 

مرد ناشناس بدون لحظه اي توقف با قدم هايي بلند از پله ها بالا رفت. صاحب چايخانه که در پي کشف ارتباط  والتر با آن شخص عجيب و غريب بود همانطور به پله ها خيره ماند. با صداي جيرنگ جيرينگ برخورد دو سکه با ميز کنار شومينه به خودش آمد و به آن طرف برگشت.

- معطل چي هستي چايخانه دار ....چرا از دوستان من پذيرايي نمي کني؟  

مرد ناشناس به طبقه دوم رسيده بود و در راه روي نسبتا طولاني و باريک آن به طرف اتاق مورد نظر حرکت ميکرد. جز صداي برخورد پاهايش با کف راه رو چيز ديگري نمي شنيد. بالاخره به اتاق سوم رسيد. اطراف را با نگاهي گذارا کاويد و بعد به آرامي داخل اتاق شد.

پير مردي روي تخت کنار اتاق نشسته بود. بدون اينکه سرش را برگرداند با بي حالي زمزمه کرد : آورديش؟

و با طعنه ادامه داد :بهترين معجون ساز قرن!

مرد ناشناس دستش را در شنل سياه خود فرو برد و شيشه اي کوچک و خاکستري رنگ را خارج کرد.پير مرد با ديدن بطري از جايش پريد و آن را از دست مرد ناشناس قاپيد.با کمي زحمت درش را باز کرد و محتوياتش را تا قطره آخر سر کشيد. بعد نفس عميقي کشيد طوري که انگار روح آب شده اش را سر کشيده و دوباره زنده شده.... 

مرد ناشناس روي پاشنه چرخيد و به طرف در رفت. پير مرد در حال رفتن به سمت آيينه ترک خورده روي ديوار به زمين افتاد. سخت به خود مي پيچيد ولي با تمام وجود مقاومت مي کرد. با اين حال فرياد کوتاهي کشيد که خيلي زود خاموش شد. در حالي که روي زمين مي خزيد به طرف ديوار رفت و به کمک آن بلند شد. کمي آرام شده بود.  

وقتي صاف ايستاد و خودش را در آيينه ديد دهانش از حيرت باز ماند. طولي نکشيد که خنده شيطاني بر لبانش پديدار شد و با صدايي که اکنون چند برابر قوي تر از قبل به نظر مي رسيد فرياد زد : پناه بر مرلين بزرگ!...اين صورت ....اين صورت منه... باورنکردنيه... 

مرتب به با دستانش نقاط مختلف صورتش را لمس ميکرد . گويي ميخواست مطمئن بشه که اون چه که در آيينه مي بينه روي صورت خودش هم حک شده با تمام جزئيات. پس از دقايقي که به اين ترتيب گذشت پير مرد چند دقيقه پيش که اکنون خيلي جوان تر از سنش به نظر ميرسيد  با  ترديد به نکته اي رسيد که از هيجان جوان شدن کاملا فراموشش کرده بود...

- ولي اين ...اين عادي نيست... 

بعد با تعجب و کمي خشم به طرف مرد ناشناس که هنوز پشت به او ايستاده بود برگشت و تکرار کرد : اين ...اينکه ....لوسيوس است!!....آه اين اصلا عادي نيست.....معجوني که تو به من دادي قرار بود منو جوون کنه ..خودم رو ..نه اينکه منو به کس ديگه اي تبديل کنه....اين قرار ما نبود....

در حالي که صداش به وضوح ميلرزيد ادامه داد : تو معجون تغيير شکل به من دادي؟! 

مرد ناشناس به آرامي گفت :..اوه مانتي....مانتي عزيز... تو واقعا يک ابله ديوانه اي....يعني ميخواي باور کنم که منتظر چنين لحظه اي نبودي؟!

بعد با حرکت سريعي چوبش را از شنلش درآورد و به طرف مانتي برگشت. سکوتي طولاني پديد آمد. مانتي که کاملا شبيه به لوسيوس مالفوي شده بود به ديوار پشت سرش تکيه داده بود و هنوز هم گيج به نظر ميرسيد.... 

پس از چند دقيقه سکوت به آرامي و با قدم هاي لرزان جلوتر رفت و گفت : تو با من چيکار کردي؟

- من با تو هيچ دشمني خصوصي ندارم.... ولي وقتي بر عليه لرد سياه اقدام کردي و به ماموران وزارتي پيوستي... ما رو لو دادي و باعث شدي تمام نقشه هاي ما براي به خدمت گرفتن غول ها خراب شود بايد فکرش رو ميکردي که يک روز کسي از دوستان ديروز و دشمنان
امروزت از طرف لرد سايه به سراغت خواهد آمد... 

مانتي بيچاره از ترس آب دهانش را به سختي قورت داد و من و من کنان گفت : تو که جدي نميگي....يعني لرد سياه متوجه شده؟

- فکر نمي کردم تا اين حد احمق باشي که به اين موضوع شک کني...جناب آقاي پالچ والتر...مامور بي نظير وزارتخانه...يا بهتره بگم جاسوس حق نشناس...

- من... من...هر چي بخواي بهت ميدم فقط بذار برم...تو که واقعا نميخواي منو بکشي؟..ها؟؟؟

- تو همه ما رو به خطر انداختي ...حتي نزديک بود چند تا از بهترين افراد گروه رو از دست بديم. دردسرهايي که تو براي ما درست کردي خيلي بيشتر از دردسرها و مشکلاتي بود که دشمنان برامون ايجاد کردند. اما با اين همه بايد خوشحال باشي..چون با مرگت جون انسان ديگري
را نجات خواهي داد....... 

سپس چوبش را به طرف مانتي گرفت و قبل از اينکه او فرصت کند عکس العملي نشان دهد طلسم ترکيبي مرگ باري را به صورت غير کلامي زمزمه کرد. بعد از برخورد طلسم، مانتي از پشت محکم روي زمين افتاد و در همان لحظه صدايي به گوش رسيد. مرد ناشناس به سرعت باد از
اتاق بيرون پريد و در نزديک ترين اتاق پنهان شد. صداي قدم هاي سبکي شنيده مي شد که در حال نزديک شدن بود. در اتاق هنوز باز بود.جسد مانتي کف اتاق افتاده بود. 

ساحره اي با لباس خواب از اتاقش که مجاور اتاق مانتي بود بيرون آمده و در پي يافتن منبع صدا به راه رو قدم گذاشت ....وقتي در باز را ديد و داخل شد نفسش را در سينه حبس کرد و دستش را جلوي صورتش گرفت.....

-  پناه بر بلايمي!

با قدم هايي که اين بار سنگين به نظر مي رسيد به طرف پايين پله ها دويد.

مرد ناشناس با احتياط از اتاق انتهاي راه رو خارج شد و دوباره به بالاي جسد مانتي برگشت.

لحظه اي در صورت سفيد و چشمان روشن او خيره شد.سپس با حالتي پيروزمندانه گفت:  خداحافظ لوسيوس!

چوبش را دوباره به سمت جسد گرفت و.......

ساحره به کنار ميز ماموران رسيده بود و سعي ميکرد آنها را که بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي از هوش رفته بودند بيدار کند .......  ولي تلاشش بي فايده به نظر ميرسيد.. آنها واقعا زياده روي کرده بودند.....

مرد ناشناس ناگهان در جلوي پله ها ظاهر شد. چند سکه جلوي پاي صاحب چايخانه انداخت و با خونسردي تمام به طرف در رفت.صاحب چايخانه در حالي که سکه ها را جمع ميکرد فرياد زد : متشکرم قربان...متشکرم... باز هم تشريف بياريد.

مرد ناشناس از چايخانه خارج شد و در مسيري تاريک و مه آلود قدم گذاشت.

ظاهرا فرياد تشکر صاحب چايخانه موثر تر از فرياد هاي آن ساحره وحشتزده بود. يکي از ماموران وزارتي سرش سنگينش را از روي ميز بلند کرد و با بي حالي رو به ساحره گفت : چه خبره؟... چرا انقدر داد و فرياد بالاي سر ما راه انداختي؟

- جسد...يه جسد طبقه بالاست...

- چي؟

- قتل...يه نفر رو در طبقه دوم کشتند!

ماموران به همراه ساحره و صاحب چايخانه به طبقه دوم رفتند. هر پنج نفر وارد اتاقي شدند که ساحره به آنها گفته بود جسدي در آنجا ديده...

ماموري که هنوز هم بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي گيج ميزد چشمهايش را چند بار باز و بسته کرد و با ترديد گفت : اينجا کسي نيست يا من چيزي نمي بينم؟!!

مامور دومي رو به ساحره که به کف خالي اتاق چشم دوخته بود کرد و گفت : مطمئنين همين اتاق بود؟

جسدي در اتاق نبود ولي آن ساحره از چيزي که ديده بود کاملا مطمئن بود.

ساحره جوان با خود زمزمه کرد : بله کاملا مطمئنم...يک نفر اينجا روي زمين افتاده بود...خيلي شبيه...شبيه لوسيوس مالفوي بود.......

چند روز از ماجرا گذشته بود ولي با اين همه اين صحنه ها مدام در ذهن اسنيپ در جريان بود ...چايخانه..صاحب طمع کار آنجا...ماموران وزارتي ، ساحره و بالاخره مانتي يا همان لوسيوس...........

تلاش او براي از بين بردن و پاک کردن اين افکار بي نتيجه مي نمود. اما بايد قبل از برگشتن پيش مرگ خوارها و ولده مورت ذهنش را کاملا  خالي و پاک مي کرد و تمام حوادث اين شب مه گرفته را به فراموشي مي سپرد.ولده مورت نبايد به اين موضوع پي ببرد...به اينکه اسنيپ مانتي خائن را به جاي لوسيوس بيچاره کشته......

اما به جز اسنيپ و لوسيوس هيچ کس حقيقت را نميدانست و از فرداي آن روز اين خبر که آن ساحره جسد بي جان لوسيوس مالفوي را ديده همه جا پخش شد. و اين چيزي بود که اسنيپ ميخواست و لوسيوس....کسي که اکنون هزاران مايل با جسدش فاصله داشت!

 

                                             *نویسنده : سوروس*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:40  توسط سوروس | 
سکانس 60(نبرد آغاز ميشود)

آن شب براي اولين بار هري  خيلي سريع به خواب رفت...تنها خوابي که ميديد خواب واقعه آن شب بود و خواب هاي هميشگي که اين بار به طرز حيرت آوري شيرين جلوه ميکردند....

هري خود را بار ديگر در آن راهروي مخوف ميديد.....اين بار به جاي دو راهي هاي گمراه کننده تعداد بيشتري راه وجود داشت که در کنار هر يک از آنها يک ديوانه ساز ايستاده بود...هري بدون توجه به آنها در راهرو ايستاده بود و به فکر اين بود که کدام راه درست هست....

انتظار داشت تا فوکس دوباره به کمکش بيايد ولي اينبار خبري از کمک نبود ....پس از مدتي هري يکي از ديوانه سازها را ديد که دست چروکيده اش را به سمت راهي که در کنار آن ايستاده دراز کرده و به آن راه اشاره ميکند...هري نميدانست چرا ولي براي اولين بار دوست داشت تا به همه حتي يک ديوانه ساز اعتماد کند....

هري مدتي را به قدم زدن سپري کرد....ديگر داشت احساس خستگي ميکرد تا در آخر سه نور سو سو کنان هري را به سوي خود جذب کردند... هري بر سرعتش افزود...واقعا مشتاق بود که بداند آن نورها چه چيزي را روشن کرده اند.به انتهاي راهرو که رسيد سه در را ديد که آن نورها احاطه اشان کرده بودند..روي هر در چيزي نوشته شده بود...

هري نگاهي به نوشته ها انداخت ..ولي انگار که باز هم به همان زبان عجيبي که روي دري که هري براي نابود کردن جانپيچ ديده بود...نوشته بودند.هري سعي کرد که ذهنش را متمرکز کند...بار ديگر نوشته ها تغير حالت دادند و به شکلي که هري کاملا ميتوانست از آنها سر در بياورد در آمدند.بر روي در اول عبارت ((گذشته دور)) نوشته شده بود.در دوم نشان دهنده عبارت ((گذشته نزديک)) بود و در سوم عبارت ((آينده)) را نمايش ميداد.هري با حس غريبي در اول را که عبارت گذشته دور بر روي آن حکاکي شده بود گشود.پشت آن در اتاقي بود مملو ار تابلوهاي نقاشي...

هري به آرامي در را بست و نگاهي به تابلوها انداخت تابلوي اول پسري را نشان ميداد که بالاي درخت ايستاده و سگي زير درخت برايش پارس ميکند و پسر چاقي در کنار سگ ميخندد...هري با تعجب نگاهي به تابلوي بعدي انداخت..عکس پسر نوجواني را نشان ميداد که همراه يک مرد غول آساي ريشو سوار بر قايقي هستند...هري عکسها را به سرعت نگاه ميکردتنها نکته اي که کاملا مشخص بود اين بود که اين تابلو ها خاطرات هري هستند...حتي تاريخ و ساعت دقيق آنها نيز زير تابلو نوشته شده بود...

هري با ديدن آخرين تابلو پسر جواني را ديد که در اتاقي تنها به همراه دختري مشغول عشق بازي است...کمي خجالت کشيد که چرا نقاش آن تصاوير را نيز ترسيم کرده است.!هري از اتاق خارج شد و به سمت اتاق بعدي که با عبارت گذشته نزديک خودنمايي ميکرد رفت اين نيز حاوي چند تابلو بود ولي اين بار تعداد تابلو ها کمتر بود.فقط ده تابلو در اين اتاق بود که همه آنها تصاويري از روز يکشنبه را نشان ميدادند و در کنار آنها کلمه امروز خودنمايي ميکرد.هري اينبار با ديدن عکسها شوکه شد.تمام آنها تصاويري بودند از آن نبرد نفسگير هري براي نابودي جانپيچ.

هري ميتوانست به وضوح خودش را در کناره دروازه طلايي..در کنار رون و هرميون...و همينطور در کنار بيدمجنون ببيند...هري با ذهني آشفته از اتاق خارج شد.نگاهش بر روي دري که عبارت ((آينده)) را نشان ميداد ثابت ماند..با قدمهاي آرام به سمت در رفت..ميتوانست ضربان قلبش را به وضوح احساس کند..نفس را در سينه حبس کرد و وارد اتاق شد..فقط يک تابلو در اتاق بود.روي آن هم عبارت ((دوشنبه-فردا))خودنمايي ميکرد.

هري با ترسي آشکار به تابلو خيره شد..هر چه که قرار بود رخ دهد در ساعت 10 شب رخ ميداد.هري نگاهي به تصوير کرد...او هرگز جايي را به اين اندازه دوست نداشته بود بنابراين به هر صورتي که آن را ميديد برايش قابل تشخيص بود...اينجا سرسراي ورودي هاگوارتز بود..همانجايي که همه جمع ميشدند تا مراسم گروه بندي را انجام دهند يا به سخنان مديره مدرسه گوش دهند...اما اين بار چند تفاوت داشت...

شعله هاي آتش همه جا زبانه ميکشيد و افراد سياهپوش با کلاههاي نوک تيز همه جا بودند...تنها کسي که صورتش پيدا بود فردي بود که جلوي بقيه ايستاده بود..هري او را خوب ميشناخت..او براي هري يکي از منفورترينها بود..با موهاي سفيدش کاملا ميشد او را شناخت....او لوسيوس مالفوي بود.!!!!

- هري خواهش ميکنم بيدار شو....خواهش ميکنم.

هري چشمهايش را باز کرد و ديد که روي زمين نشسته و بدنش خيس عرق است.سرش را که تکان داد دين..سميوس..نويل و در آخر رون را ديد که با چهره هاي وحشت زده به او خيره شده اند.رون نيم نگاهي به بقيه انداخت و گفت : ((هري تو را به خدا بگو چي شده ؟)).هري چشمهايش را به چشمهاي رون دوخت...اولين چيزي که هري به زبان آورد يک پرسش بود : ((ساعت چنده ؟))

رون با تعجب نگاهي حاکي از تمسخر به هري انداخت و گفت : همه اين داد و فريادها واسه...

هري اجازه نداد که رون حرفش را تمام کند ...سر او فرياد کشيد و گفت : فقط بهم بگو اون ساعت لعنتي چه عددي را نشون ميده ؟

رون که حسابي جا خورده بود گفت : ساعت 7 صبحه ولي هري...

هري اجازه نداد حرف رون تمام شود.. با همان لباس از خوابگاه پسر ها سپس از سالن عمومي گريفيندور خارج شد...حتي فريادهاي بانوي چاق که او را بي نزاکت خطاب ميکرد نتوانست افکار هري را به هم بريزد..هري با سرعت خود را به سرسرا رساند..تنها کسي که بايد از موضوع باخبر ميشد پروفسور مک گونگال بود.همه در سرسرا به پسري نگاه ميکردند که با لباس خواب و با پاي برهنه به سمت ميز معلمها ميرود.

هري خدا خدا ميکرد که مک گونگال آنجا باشد..اما در اولين نگاه همه اميدش را از دست داد چون به جز فيلچ ...پروفسور فليت ويک...پروفسور سينسترا و عده اي افراد ناشناس کس ديگري آنجا نبود.هري دو زانو روي زمين نشست و شروع به گريستن کرد حتي ميشد از فاصله اي دور صداي هق هق هري را شنيد.پروفسور سينسترا و پروفسور فليت ويک در ميان انبوه نگاههاي متعجب به سمت هري آمدند و او را از روي زمين بلند کردند..هري با صداي بلند گريه ميکرد و کسي نبود که او را نگاه نکند.حالا ديگر رون...هرميون و جيني هم سر رسيده بودند و داشتند به او نگاه ميکردند که مثل ديوانه ها زاري ميکرد..اشک از چشمان جيني هم سرازير شده بود..

پروفسور سينسترا با حالتي مادرانه سعي در ساکت کردن هري داشت..هري نگاهي به چشمان او انداخت و گفت : خواهش...ميکنم پروفسور...من بايد..همين حالا...پروفسور مک گونگال را ببينم...موضوع مرگ و زندگيه...!پروفسور سينسترا طوري جواب هري را داد که انگار دارد با يک کودک 5 ساله صحبت ميکند: نگران نباش عزيزم تو حالت خوب نيست بهتره با من به درمانگاه بيايي همه چيز درست ميشه.هري بار ديگر هق هق را از سر داد و اين بار با صداي بلندتري گفت : خواهش ميکنم..جون همه ما در خطره بايد همين الان به پروفسور مک گونگال خبر بدم...

پروفسور سينسترا اين بار نيز با حالتي احمقانه گفت : عزيزم تو اصلا حالت خوب نيست...بهتره با من به درمانگاه بيايي تا مادام پامفري فکري...هري اينبار از کوره در رفت و فرياد زد : جون هاگوارتز در خطره مرگ خوارها امشب به اينجا حمله ميکنند....

- تو از کجا ميدوني پاتر ؟

اين صدا از پشت هري به گوشش رسيد..با چنان سرعتي سرش را چرخاند که تمام مهره هاي گردنش صدا کردند...با نگاهي سرشار از شادي به پروفسور مک گونگال نگاه ميکرد.براي لحظه اي هري کنترلش را از دست داد و خودش را در آغوش پروفسور مک گونگال انداخت و شروع به گريستن کرد...پروفسور مک گونگال با صدايي که جديت از جاي جاي آن ميباريد گفت : بس کن پاتر..بهتره همين الان به دفتر من بياي تا ببينم چه خبره ؟

هري اشک هايش را پاک کرد و به دنبال پروفسور به را افتاد.پروفسور نگاهي به او انداخت و گفت : تو که نميخواي با اين سر و وضع وارد دفتر دامبلدور فقيد بشي..؟؟؟ هري گفت : ولي پروفسور...!!

- ولي نداره هر چه زودتر لباست را عوض ميکني و به دفتر من ميايي ..

- آخه پروفسور...

- همين که گفتم

هري نگاهي ديگر به مک گونگال انداخت و به سرعت به سمت اتاقش رفت.در راه کوچکترين توجهي به ناله هاي جيني نکرد..در کمترين زمان ممکن لباسش را عوض کرد و نيم نگاهي هم به ساعت انداخت..عقربه ها ساعت 8 را نشان ميداند يعني کمتر از 14 ساعت براي بسيج کردن ارتشي در جهت محافظت از هاگوارتز وقت داشتند.

با سرعتي زياد طوري که حتي خودش هم نفهميد چگونه خودش را به دفتر مک گونگال رساند..اما به خاطر نداشت آن کلمه احمقانه اي که پروفسور مک گونگال به عنوان رمز انتخاب کرده بود چيست.با عصبانيت تمام شروع کرد به لگد زدن به مجسمه کله اژدري آنقدر عصباني بود که متوجه حضور تانکس پشت سرش نشد..تانکس دستش را روي شونه هري گذاشت و گفت : هي هري آروم باش..چي کار ميکني؟

- آه تانکس چه قدر خوشحالم که ميبينمت کلمه رمز را يادم رفته......هري پاتر...تانکس اين را با حالتي مسخره گفت و بعد با لبخندي جواب نگاههاي متعجب هري را داد ..چيزي که تعجب هري را افزون کرد باز شدن در دفتر مک گونگال بود..آه...خدايا..کلمه رمز اسم خود هري بود...اما هري براي فکر کردن به اين موضوع اصلا وقت نداشت.

به همراه تانکس وارد دفتر شد..ميخواست هر چه زودتر شروع به صحبت کند اما اينبار با جمعيتي انبوهي در دفتر روبه رو شد ديگر خبري از آن ابزار و وسايل عجيب نبود و فقط يک ميز طويل آنجا بود که صدها صندلي به دور آن بود در راس ميز هم اسکريم جيور نشسته بود...وزير سحر و جادو...دور تا دور ميز هم کساني نشسته بودند که کم و بيش براي هري آشنا بودند...آقا و خانم ويزلي...کيگزلي شکلبولت..آبرفورث دامبلدور..مک گونگال و ديگر اعضاي محفل و همچنين کساني که هري نميشناخت.اسکريم جيور با صداي بمش گفت : بشين پاتر ..!

هري با ترس و لرز بر روي صندلي نشست..درست روبه روي اسکريم جيور ولي انگار که فاصله آنها کيلومترها بود.!!

اسکريم جيور با اشاره سر به مک گونگال سخنراني را به او واگذار کردروفسور مک گونگال با صدايي رسا گفت..خيلي خب پاتر براي اعضاي انجمن امنيتي و همچينين ما اعضاي محفل توضيح بده که دقيقا چه اتفاقي افتاده ؟؟؟

هري که دهانش تا حالا باز مانده بود آن را بست و دوباره آن را باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن : خب ميدونيد پروفسور...من يک خوابي ديدم ..ديدم که جاي هستم که تمام خاطرات گذشته ام به صورت تابلوهاي نقاشي وجود دارند.بعدش هم تابلوهاي را ديدم که خاطات امروزم ... يعني ديروزم را بازگو ميکردند..و در آخر عکس را ديدم که مربوط به امشب ميشد...ساعت 10...

مک گونگال با ريز سنجي پرسيد : چه چيزي را ديدي ؟

هري آب دهانش را قورت داد و گفت : من مرگ خوارها را ديدم....در هاگوارتز بودند...به سرکردگي ...لوسيوس مالفوي!!

اسکريک جيور که تا اين لحظه ساکت بود شروع به خنديدن کرد ..خنده اي مسخره که اعصاب هري را به هم ميريخت...اسکريم جيور با همان خنده گفت : اين حرف کاملا احمقانه است...ما لوسيوس مالفوي را امروز صبح پيدا کرديم...اطراف لندن..البته نه خودش را...جنازه اش را..لوسيوس مالفوي مرده..!

هري نميتوانست اين حرف را باور کند ..اين امکان نداشت ..لوسيوس مالفوي قرار بود امشب به همراه بقيه بقيه مرگ خوارها به هاگوارتز حمله کند...هري ايستاد و گفت : نه اين غير ممکنه من مطمئنم که اونها امشب به سرکردگي مالفوي به اينجا حمله ميکنند...

اسکريم جيور نگاهي احمقانه به اطرافيان انداخت و با خنده ديوانه واري گفت : آه...مثل اينکه حق با کورنليوس(فاج)بود...اين پسرک کاملا ديوانه است..

پروفسور مک گونگال نگاهي به اسکريم جيور انداخت و گفت : اما جناب وزير...پيشگويي هاي پاتر هميشه درست بوده...

اسکريم جيور نگاهي به مک گونگال کرد و گفت : آه...شما ديگر چرا اين حرف را تکرار ميکنيد ؟..اين حرفها ممکن است باعث بر هم خوردن رابطه انجمن امنيتي با اون محفل مسخره شما بشه..يعني واقعا فکر ميکنيد که يک مرده امشب به هاگوارتز حمله ميکنه ؟با اين کارهاتون جلسه امشب ما را به هم ريختيد.

مک گونگال نگاه خشمگيني به اسکريم جيور انداخت..سپس گفت : شکلبولت...پاتر را به درمانگاه ببر...حرفهايي هست که بايد تنها با جناب وزير بزنم...

کينگزلي از جايش بلند شد..اما هري با صداي بلندي گفت : نه..اونها امشب به ما حمله ميکنند ...خواهش ميکنم به حرف من گوش بديد..

ولي ديگر کاري از دست هري ساخته نبود..کينگزلي بازوهاي هري را گرفت و او را بيرون برد...هري ديگر نااميد شده بود و تقلا نميکرد و آرام قدم برميداشت.

ناگهان زخمش سوزش شديدي پيدا کرد.. هري تحمل درد را نداشت و بيهوش شد..و باز هم رويايي ديگر...هري صداي زني را ميشنيد...زني که خيلي خوشحال بود...هري انگار که اين صدا را از فرسنگها دورتر ميشنيد...ولي سعي ميکرد به آن نزديک شود...سرانجام منبع صدا را يافت..زني جلوي مردي زانو زده بود و ميگفت : متشکرم ارباب..من اين ماموريت را به بهترين نحو انجام خواه داد...ما پيروز ميشويم....

و سوزشي دوباره و هري به هوش آمد...خودش را در درمانگاه يافت در کنار رون..هرميون و جيني با نگاهي آشفته اطراف را کاويد..بعد با صدايي که انگار از اعماق دره اي ساطع ميشد گفت : مرگ خوارها امشب به هاگوارتز حمله ميکنند...سپس نگاهي به ساعت انداخت..ساعت 10 صبح بود..هري گفت :

12 ساعت ديگه...رهبر مرگ خوارها توي اين حمله....بلاتريکس لسترنجه!!

              

                                            *نویسنده : پژمان*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:32  توسط سوروس | 
سايت حراجي